موسسه قرآنی عصر ظهور اراک

موسسه فرهنگی قرآن و عترت عصر ظهور اراک

حضور جهادی در فضای مجازی

کتاب معرفی شده


نامه های بلوغ

نامه های بلوغ

نويسنده: علی صفائی حائری
مترجم: -
انتشارات: لیله القدر
تاریخ چاپ: 1396
برگرفته از متن کتاب : سرم محمد! تو در این ساعت که ده و بیست دقیقه است، داری به فیلم کمدی نگاه می کنی و از کلمه رمز «بوی باران می آید، بد جوری بوی باران می آید» به خنده افتاده ای. و من گریانم که خنده های من و تو و سرور و ابتهاج ما از چیست، و سرگرمی های من و ما با چیست؟ این نکته را می نویسم تا بعد ها برای تو توجهی باشد ، که مومن عاشق، این قدر فرصت سرگرمی ندارد. تو یک بار از مادر متولّد شدی و این بار باید از خودت بیرون بیایی؛ از نَفس، از غریزه ‏ها، از عادت‏ ها متولّد شوی؛ که عیسی می گفت:" لا یَلِجُ فِی الْمَلَکُوتِ مَنْ لایُولَدُ مَرَّتینِ"؛ کسی که دو بار متولّد نشود، به ملکوت خدا راهی ندارد. و پس از این تولّد، باید تولید کنی و زاد و ولد کنی که تنها نمانی و در تنهایی هم مأنوس باشی. بابا! در این نکته تامل کن ، ببین در برابر آنچه به دست می آوری ، چه از دست می دهی. در این محاسبه ، خودت را در نظر بگیر .تمام باخت ما از اینجاست که خودمان را به حساب نمی آوریم ، فقط حساب می کنیم چه به دست آورده ایم و نمی بینیم چه از دست داده ایم. پسرم محمد! اگر تمامی آنچه را که همه آدم ها در طول تاریخ به دست آورده اند و اگر تمامی ثروت و قدرت و رفاه و لذت تمامی آن ها را ، تو به تنهایی صاحب شوی،بدان، این همه از تو کوچکتر و بی ارزش تر است ، که تو یک لحظه ات را برای آن فدا کنی. این ها همه، برای تو و به خاطر تو بوده اند و سزاوار نیست که تو عمر خودت و وجود خودت را برای آن ها بگذاری. این نکته را همین جا بگویم، که عوامل راحتی من در کنار رنج ‏ها و فشارها، چند چیز است؛ یکی همین تضرّع و اتّصال، آن‏هم بدون توقّع اجابت و انتظار برآورده شدن دعا. و دیگری محبّت و خدمت مختصر به پدر و مادر و سومی، همین رفت و آمدها و بدون تکلّف و فشار برخورد کردن، که این هر سه، عامل مؤثری در راحتی و یُسر زندگی من بوده ‏اند. فراز 1: صفایی در نامه اولش خطاب به فرزند بزرگترش (محمّد) دردمندانه می نویسد: «پسرم، محمد! تو در این ساعت که ده و بیست و سه دقیقه است، داری به فیلم کمدی نگاه می کنی و از کلمه ی رمزِ "بوی باران می آید، بد جوری بوی باران می آید" به خنده افتاده یی. و من گریانم که خنده های من و تو و سرور و ابتهاج ما از چیست؟ و سرگرمی های من و ما با چیست؟ ...»فراز 2: مرحوم صفایی در نامه های بعدی اشاراتی از سر فسوس به موضوع همیشگیِ «پشتِ گوش انداختن» می کند: «موسی، پسرم! این هم نامه یی برای توست! تویی که دوّمین میوه ی بالغ قلب من هستی. نمی دانم با این نامه چه خواهی کرد؟! آیا مثل برادر بزرگ ترت محمّد، این نامه را فراموش می کنی، یا با آن درگیر می شوی و به مقابله بر می خیزی و یا آن را تجربه می کنی و با آن زندگی تازه ای را پایه می گذاری؟!»فراز 3: و در نامه ی سوّم خطاب به دختر کوچک نه ساله اش با لطافت تمام از دردهایی می نویسد که او نه تنها تجربه اش نکرده که حتی ذهنیّتی نسبت به آن ندارد و شاید فقط قسمتی از آنها را فقط در فیلمها دیده باشد و بس! و از مسایلی سخن می راند که امکان تخفیف دادن آنها نیست تا دخترش آنها را درک کند؛ بلکه آنها را می نویسد پیش از آنکه اَجَل و مرگ فرصت بیان کردن این گفتار را از او بگیرد: « ... تو برادر سفر کرده ات محمّد، در زلالی عاطفه و روشنی مهربانی، شبیه هم هستید. همان طور که موسی و مهدیه، در صلابت اراده و خشونت استقلال، به یکدیگر نزدیک هستند. تمامی شما با تمامی خصوصیاتی که دارید، همان جرعه های گوارایی بوده اید و هستید که دست مهربان حق در گلوی خسته ی من ریخته و مرا سرشار و شرمنده گردانیده است.... تو هنوز از میان سطل های زباله، نان های خشک را بیرون نکشیده ای. و با گربه ها در آخر شب بر سر نان چرب کبابی ها درگیر نشده ای...