موسسه قرآنی عصر ظهور اراک

موسسه فرهنگی قرآن و عترت عصر ظهور اراک

حضور جهادی در فضای مجازی

دیدگاه های اعضای موسسه عصر ظهور


راهیان نور- نوروز 1397
1   آقای اسدی

 بسم رب الشهدا
این خاک که بوی استقامت دارد
برخیز به قامتش که حرمت دارد
تردید نکن که این زمین پاکیزه است
این تکه ی خاک هم قداست دارد
خدارو شکر که توفیق داشتیم سال جدید رو با مهمانی شهدا آغاز کنیم و همین طور که اکثر دوستان عصر ظهوری در دلنوشته های خود به دعوت نامه ی از سوی شهدا اشاره کردن، بنده نیز چندین سال بود که در انتظار این دعوت نامه از شهدا بودم ولی خب توفیق نداشتم... و خدا رو شاکرم که برای اولین بار به همراه خانواده عصر ظهوری به این مهمانی باشکوه و معنوی دعوت شدم.
راستش مساله ای که من در جای جای اردوی راهیان از فکه گرفته تا هویزه، طلائیه، اروند کنار و علقمه و شلمچه.... خیلی باهاش درگیر بودم و بهش فکر میکردم این بود که چطور میشه و یا چکار باید کرد که شهدا به ما هم یه گوشه چشمی کنن... آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
البته باور داشته و دارم به اینکه در زندگی روزمره مان بسیاری از مسائل و مشکلات خرد و کلان فردی و اجتماعی با نظر همین شهدا حل می شود.... ولی طی این سفر معنوی از شهدا خواستم تا به طور ملموس تری یه نظری هم به من بکنن تا این باور به یقین تبدیل بشه....
حالا که مدتی زیادی از اردوی راهیان نور نگذشته، بدون اغراق میگم حضور و سایه شهدا رو بیش از پیش روی زندگیم حس میکنم....
خوزستان عشق در خاکت جوانه زد، پرستو در تو لانه زد...
در تو ای خوزستان، پیکر رستم ها در تو از سراسر ایران و گذشتند از هفت خوان ایثار...
از کجای خاکت بگویم
شهیدان گمنام را کجا جویم، شلمچه ، دو کوهه، خرمشهر و یا آبادان...
تمام خاکت بوی شهداست
اروند و کارونت فریاد لحظه هاست...
راهیان نورت، تصویر اشک در چشمانشان، می شوند فریاد عزیزانشان...
بگذار از صفایت بگویم تو میزبان عاشقان، مهرت به دل ها مهمان، می بری غم را ز دلها...
یا علی/ التماس دعا

 ساعت و تاریخ:1397/01/24 17:01:54


2   آقای نعمتی

 با سلام وعرض ادب به تمامی کسانیکه در راه شهدا قدم بر میدارند بخصوص عصر ظهوریهای گرامی:
بنده مدت کوتاهی است که با موسسه عصر ظهور اراک ارتباط بر قرار کرده ام(حدود ۱ماه) ،لکن در این مدت کوتاه خیلی گفتار ورفتار خوب را از عزیزان شاهد بودم..امید وارم این بنده حقیر نیز عامل به آموخته های خود از عزیزان باشم.خداوند یکتا را شاکرم از بابت لطف وتوجه به این بنده ناچیز که عوامل را بگونه ای چید که با موسسه عصر ظهور ارتباط بر قرار کنم،خداوند را سپاس و ستایش میگویم که بلافاصله شرائط شرکت بنده در راهیان نور نوروز ۹۷را فراهم نمود،از حضرت حق خواهانم که لیاقت در مسیر انبیاء واوصیاء و شهدا بودن را به بنده وهمه ره جویان حق وحقیقت عطاء فرماید وتوفیق در مسیر حق بودن ودر مسیر حق ماندن را تا پایان راه از ما سلب ننماید (یا مقلب القلوب ثبت قلوبنا علی دینک)
همسفری با راهیان نور یعنی جدایی از دل بستگی های دنیوی وفانی و پیوستگی با ارزشهای آخرتی وماندگاروارزشهای شهدایی
همسفری با راهیان نوریعنی جدایی از عوامل تاریکی وپیوستن به عوامل روشنی بخش ونورانی
همسفری با راهیان نور یعنی رهایی از قید وبندهای روزمرگی و پیوستگی با اقیانوسی از آرامش از جنس شهدا
همسفری با راهیان نور یعنی فهم دقیقتر لوازم دنیایی بعنوان وسیله تقرب به خدا ، فهم اینکه پول وامکانات دنیوی تا جایی به حال هر انسان سودمند هستند که در مسیر رضای خداوند بی نیاز هزینه شوند ولاغیر،علم ودانش وثروت مکنت وپست ومیز وصندلی ...همه وهمه از ارزشهای فانیند ورضای باری تعالی از ارزشهای باقی و ماندگارند..که اگر جایگاه واقعی ارزشهای فانی ودنیوی ادراک نشوند هر کدام به نوبه خود میتوانند در رسیدن به خدا مانند حصار ومانعی باشند و هر کدام به تنهایی میتوانند انسان را به ناکجا آباد رهنمون شوند...

همسفری با راهیان نور یعنی بالا رفتن دامنه تحمل فردی واجتماعی،یعنی آموزش صبر واستواری،یعنی ایثارواز خودگذشتی در برابر دیگران،
همسفری با راهیان نور یعنی آموزش فرزند خوب بودن،یعنی بوسه بر دستان پدر ومادر وقدر زحمات آنها را ارج نهادن،یعنی همسر وهمراه خوب بودن،یعنی افزایش توانمندی بخصوص برای نو جوانان وجوانان وزوجهای جوان...
همسفری با راهیان نور یعنی اخلاق شهدایی یافتن..یعنی بزرگ شدن واقعی وعقلی وپختگی حتی در نوجوانی و جوانی
همسفری با راهیان نور یعنی با خدا بیش از پیش رفیق شدن..‌اخلاق نیکویافتن واخلاق شهدای فتح المبین و شهدای فکه وهویزه و طلائیه و اروندکنار وعلقمه وشلمچه واخلاق شهدای گمنام یادمانها رایافتن که چه بی ادعا وبی نام ونشان ایثار کردند....یعنی فهم شعر:ازکجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا میروی آخر ننمایی وطنم
همسفری با راهیان نوریعنی احترام به بزرگترها وصله رحم داشتن..‌دست در دست افتادگان ودر ره ماندگان و ایتام گذاشتن و یاری کردن آنها...
همسفری با راهیان نور یعنی انقلاب درون یعنی خودباوری یعنی افتخار به شهدا یعنی غرور ملی...چرا که شهدا با ایمان کامل به فضل خدا و پیروی از ولایت فقیه زمان در ۸سال دفاع مقدس در برابر نه تنها صدام وصدامیان بلکه در برابر کل استکبار جهانی ایستادند وخم به ابرو نیاوردند تا بزرگی خدا وخدا محوری را به جهانیان به اثبات رسانند...با وجود اشغال بخش زیادی از خاک وطن در حمله تجاوزگرانه دشمن بعثی وایادی استکباریش شهدا با ایثار جان عزیز خود اجازه حضور دشمن را حتی در یک وجب از خاک کشور را ندادند وجلوی کل استکبارجهانی سر افرازانه ایستادند وبه آیندگان نیز درس پایمردی و ایستادگی آموختند...ما نیز از نسل همان شهدا هستیم و با ایمان وتوکل به خدا با عهد وپیمان‌بستن با شهدای صدر اسلام وشهدای کربلای حسین(ع)وشهدای دفاع مقدس و شهدای دفاع از حرم حضرت زینب سلام الله علیها که در برابر هر گونه حق کشی وباطل گرایی در جهان ودر برابر جبهه های جدید استکبار بایستیم.... وهیهات که تن به ذلت دهیم واز خون همه شهدا تا جان در بدن داریم پاسداری وحراست میکنیم....‌‌
نکته قابل تحمل اینکه تنها سفری که تا بحال داشته ام وعلاقمند به تکرار بلافاصله آن بوده ام سفر راهیان نوربوده...چرا که دل وجان آدمی عاشق مرام ومردانگی شهدا میشود و شهدا روح جان آدمی را پر میکنند ازصفا ومهربانی وعشق به خدا وخوبیها ...بدونه اغراق بگویم از روزیکه بر گشتیم به اراک هر روزه در خاطرات خودم نظاره گر کربلای شهدای ایران در یکی از منازل یعنی فتح المبین یا فکه یا هویزه یا طلائیه یا اروند کنار یا علقمه یا شلمچه یا معراج الشهدا اهواز بوده ام.....فقط میتوانم بگویم ما هر چه داریم از شهدا داریم وتا ابد مدیون ایثار گریهای آنها هستیم...در پایان از خداوند میخواهم توفیق در مسیر شهدا ماندن را از ما نگیرد ....همچنین از تمامی دست اندر کاران راهیان نور تشکر میکنم ودست تک تک این عزیزان را میبوسم....انشاءالله خداوند به همه این بزرگواران خیر کثیر عطا فرماید...ارادتمند شما-حسن نعمتی .. التماس دعا از همه شما بزرگواران عصر ظهوریم.....آرزومیکنم هر ساله در محضر شما عزیزان زائر شهدا وکربلای ایران باشم انشاءالله

 ساعت و تاریخ:1397/01/23 22:00:12


3   آقای امیدی

 بسم رب الشهداء و الصدیقین

دعوت‌نامه‌ای از سوی شهیدان آمد برای عصر ظهوری های اراک...

بعضی می‌گفتند(همت است و عده‌ای می‌گفتند,,, قسمت)
اما نه، به راستی (دعوت)است!


دعوت شدیم که معنای تازه ای از زندگی را بفهمیم. 

دعوت شدیم که چگونه زیستن رو یاد بگیریم.

دعوت شدیم که طعم زیبای عاشقی را بچشیم
و با آن ادامه حیات دهیم. 


پس سفر کردیم به همان جایی که بوی خدا می‌دهد
بوی بهشت،
بوی حسین(ع)،
بوی علی(ع)،
بوی زهرا(س).

 
میهمان کسانی ‌شدیم که خاکی بودند در عین آسمانی بودن؛
کوچک بودند در نظر خود
و
بزرگ در نظر دیگران.

 آشنایانی بودند غریب......

سفر راهیان نور خیلی سفر خاص و تکی بود. وقتی هر لحظه احساس می کنی کسانی هستند که هوای تو را دارن در وجودت شوق و ذوقی وصف ناشدنی به وجود میاد و در این سفر نیز شهدا در هر لحظه و هر قدم همراه ما بودن و هوای ما رو داشتن.

الان که فکر می کنم می بینم هرگز اون لحظه های ناب تکرار نمیشن...

در اولین سفرم به کربلای ایران سفری با حکمت هایی متنوع و قابل تامل!

تمامش پر از تجربیات تازه و شیرین بود.

از مکان هایی که فوق العاده احساس نزدیکی به خدا وشهدا کردم طلائیه بود.

طلائیه مکانی بود که روی زندگی خودم فکر کردم و با خودم عهد کردم زندگی ام و مسیرش رو تغییر بدم.

آری این آغاز دوست داشتن است###

گرچه پایان این راه نا پیداست###

من به پایان دگر نیاندیشم###

که همین دوست داشتن زیباست!!!!

گاهی اوقات احساس می کنی که خود را نمی شناسی و با خودت غریبه ای؛ این دقیقا حسی است که من در اروند داشتم.
فقط امیدوارم خدای مهربونم اراده ای قوی در اختیار همه قرار بده تا بتونن راه صحیح رو برای زندگی خود انتخاب کنن.

این سفر چیزهای زیادی به من یاد داد که پیش خودم محفوظه و دلم می خواد بتونم عملیش کنم،

حرف که حرفه،،، این عمله که اصل کاریه!

از همه خادمان اردو تشکر میکنم

عاقبتتون بخیر...

 ساعت و تاریخ:1397/01/23 00:51:31


4   آقای خاکی نژاد

 به نلم خدای شهیدان
با خواندن مطالب دوستان مرغ دلم پر کشید و من را برای لحظاتی ، چند سال به عقب برد چه خوب بود اگر زندگی دکمه ی بازگشت داشت و دوباره به دوران دفاع مقدس بر می گشتیم دوران شهدایی همچون سیاوش امیری - جعفر اخوتیان - عمران خانلری - سید مهدی موسوی و ... متون زیبا و نغز شما را خواندم و برای تک تک شان در دلم مرثیه ای برپا شد چرا که من به نوبه ی خودم آن دوران درک کرده و از نزدیک شاهد رشادت ها و دلاورهای بسیجیان و پاسداران عزیز از جان گذشته بودم شما را بخدا قدر این لحظات و امنیت را بدانید و به دیگران نیز گوشزد کنید چرا که انسان تا وقتی چیزی را دارد قدرش را نمی داند آنها رفتند تا ما بمانیم آنها با خون خود نهال اسلام و انقلاب را آبیاری کردند ولی دوستان در باغ شهادت باز است و از خداوند متعال خواسته ام که به مرگ طبیعی نمیرم و شهادت را روزی من و شما کند انشاالله

 ساعت و تاریخ:1397/01/21 11:01:45


5   خانم نقدی

 به نام خدا
پیش از گام نهادن در مسیر خستگی نا پذیر کربلای ایثارگری ها، این راه پر مشقت به نظر می رسید به طوری که هیچ گونه انگیزه ای برای طی کردن آن نداشتم ولی در سرزمین نور به مفهوم فرموده خدا یعنی هر که دین خدا را یاری کند خدا اورا یاری می دهد واقعا رسیدم و پی بردم.
در آنجا انسان تمام دلبستگی های خود را به این کره خاکی از دست می دهد و آرزو می کند؛ ای کاش می توانستم اندکی از خون پاک و خدایی شهیدان از خود گذشته را جبران کنم و ای کاش در مسیر آنان و با آنان فدا کاری می کردم ولی بعد با خود اندیشیدم که زمانه ما نیز فدا کاری های خاص خود را می طلبد.
ان شاءالله خدا یاری مان دهد.

 ساعت و تاریخ:1397/01/20 17:29:49


6   آقای رجبی

 به نام خدا

با عرض سلام خدمت تمام همسنگران گرامی

این سفر که شهدا من رو قبول نکردند ‌.

شاید نه ، حتما لیاقت نداشتم !!!

ان شاءالله زمانی دیگر  ...

 ساعت و تاریخ:1397/01/19 20:04:39


7   خانم غریب زاده

 سلام .
دلم پر زده برای قدم های جنوب قدم های برخاک پاک فکه .طلایه .هوزه .شلمچه .ساحل پراز فریاد اروند ....
جایی که قدم برداشتنش لیاقت میخواهد و من نالایق چگونه دعوت شدم هنوز نمیدانم بااین همه سیاهی من کجا قدم گاه شهداکجا من کجاسجده گاه شهداکجا .
هرقدمی که برداشتم پرازشرم بود شرمی که جودم گرفته بود من بااین همه سیاهی ...
اروند که رسیدیم شرمندگی هامم فرق داشت اخرازقبل خوب میدانستم چگونه پرپرشدن دست بسته های حسینی بغض تلخی درگلویم نسته بود باخود میگفتم چندین سال باتمام سیاهی هام ارزوی زیارت اینجا داشتم چندبار تلاش کردم بیام اما به اندازی بی دعوت بودم ک از مسیر برگشتم امسال چه درمن سرتاپا بد دیدین که عید دعوتم کردین ؟نمیدانم چه حسی بود اما دوست داشتم بین گریه هام فریاد بزنم...
اخرسفر که خداحافظی باشهدا عشق بود تابوت هایی که بهشت داشتن بوی خدامیدادن .نمیدانم چه شد چه سرم آمدآنجا گویی میدیدمشان کنارم بودن گوی باهام حرف میزدن ارامش عجبی بود قدرت پاشدن و قدم برداشتن دورشدن ازشون نداشتم خوب زمین گیرشان بودم هیچ چیزهیچ کسی نمیخواستم باشد که دورم کنن ...
نمیدانم چه شدچی میشود اما سخت التماسشان کردم التماس کردم گرفتار شهدابشم .
دوسال باموسسه اشنا شدم بهترین هارو برایم داد
کلام اخر .ای آن که مرا خواندی ره نشانم بده .

 ساعت و تاریخ:1397/01/18 10:57:00


8   خانم اسدی

 بسم رب الشهداء و الصدیقین
مصادف با آغاز بهار 97 به میهمانی شهداء دعوت شدیم و خدا را شاکرم که همراه خانواده قرآنی عصر ظهور در این میهمانی که لاله های سرخ برایمان تدارک ها دیده بودند، حضور داشتم.
شاید قسمت این بود که بهارمان را زیباتر شروع کنیم و شاید تلنگری باشد برایمان تا بدانیم بهار و شادی هایمان را مرهون خون چه عزیزانی هستیم.
میهمانی بسیار خوبی بود...
حسی تکرار نشدنی...
نفس کشیدن در هوایی که صدای شهید آوینی فضا را معطر کرده بود و روایت فتح می کرد...
قدم گذاشتن در زمینی که شهید علم الهدی و یاران با وفایش در زیر تانک ها ارباً اربا شده بودند و قصه کربلا را تکرار کردند...
دیدن عکس شهدای نوجوانی که می گفتند حضرت سیدالشهداء علیه السلام تکلیف ما را مشخص کرده است، براستی که با اربابشان چه عهدی بسته بودند...
خواندن زیارت عاشورایی به یادماندنی با نفس گرم استاد در مقر بچه های بنی هاشم، جایی که با توسل به حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام شهداء را تفحص کردند و به طلائیه معروف شده بود...
همراه کردن شهداء با خود در اتوبوس با خواندن خاطراتشان و برای لحظاتی حس با شهداء بودن و زندگی گردن...
و بودن در سرزمینی که در جای جای خاکش می شد صدای آبرومندترین بندگان خدا را براحتی شنید و باهاشون حرف زد...
مثل یک رویا بود، رویایی که خیلی زود تموم شد...
رویایی که وقتی به پایانش نزدیک میشد تپش قلب میگرفتم و خداروشکر در ایستگاه آخر، معراج الشهدا، در جوار تابوت پیکر مطهر شهدای گمنام، قلبم رو آروم کردند که حواسمون به شما هست، شما به یاد ما باشید، ما همیشه با شما هستیم...
میهمانی خیلی زود تموم شد و دوباره برگشتیم به فضایی پر از نبود یاد خدا و شهدا...
ولی خدا را شاکرم که پدری دلسوز و خانواده خوبی داریم که حداقل هفته ای یکبار دور هم جمع شویم تا مرهمی باشد بر زخمهایی که بر قلبمان می گذارند و از شهدا میخواهم از خدا برایمان بخواهند به جایی برسیم که بتوانیم آرزوی شهادت کنیم.
خیلی زود دلتنگ آن دیار نورانی شدیم . ان شاءالله که تا سفر بعدی راهیان نور در این راه ثابت قدم باشیم.
«یَا اللَّهُ یَا رَحْمَانُ یَا رَحِیمُ یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَى دِینِکَ»
عاقبت همگی به شهادت...

 ساعت و تاریخ:1397/01/18 00:26:02


9   آقای خلیلی

 بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
وقتی که برنامه عوض شد و افتاد دوم و ما فهمیدیم همان موقع ثبت نام کردم . هر وقت با اتوبوس جایی میرم سر درد و سرماخوردگی میاد سراغم و مسافرتم را خراب میکنه ، ولی اگر این صفر را نمی امدم یه عید تکراری را می گذروندم.
ما چهار روز از تعطیلات را با اتوبوس کولر دار به مناطق جنگی رفتیم! کلی جای قشنگ دیدیم ،جاده سر سبزبود و همیشه صاف و آسفالته بود، آب خوردن خنک همه جا بود، سرویس بهداشتی تمیز همه جا بود، غذا سر وقت بود و نوشیدنی به انتخاب بود، تخت ها خوب و عالی بود، داخل یادمان ها خادمانی بودند که خوش آمد می گفتند و ما را تکریم میکردند همه خوار ها و تیغ ها را برداشنه بودند تا پایمان زخم نشود، داخل اتوبوس همیشه در حال تفریح و سرگرمی و کتاب خوانی بودیم.
ولی مطمئنم وقتی پدرانمان زن و فرزندان خود را رها کردند و به آنجا رفتند اینطور نبود و آنها برای فکر دیگری رفتند.
ما به آنجا رفتیم تا کمی کاری که رزمندگان و شهدا کردند را درک کنیم و به خود بیایم ، ان شاءالله که بتوانیم به فکر و عمل آنها نزدیک شویم.

 ساعت و تاریخ:1397/01/17 21:44:55


10   خانم عبدلی

 بسم رب شهدا
این اولین و بهترین سفر راهیان نور بود برای من.
یک سفر با همسنگران عصر ظهوری که همه خون گرم،مهربان ،صبور، دلسوز بودند و لذت این سفر را دوچندان میکردند.
من بخاطر پادرد و کمر دردی ک داشتم میترسیدم که نتونم تحمل کنم مسیر رو اما جالب بود ک اصلا احساس درد نمیکردم و تمام این هاقطعا بخاطر کمک شهدا بود.
خیلی دوست داشتم که یک بار این سفر رو تجربه کنم ولی بار اول شروع ثبت نام نشد ک عازم بشم اما با دعوت شهدا قسمت شد که در این سفر باشم.
خاک شهدا یک کشش خاصی داشت ،یک غم اندوخته شده که دل کندن از اون واقعا سخت بود.
ممنون از استاد دلسوز و مسعولان کاروان که سفر اروم و خوبی رو برای ما تدارک دیدند.
عاقبت ب شهادت ان شاءالله.

 ساعت و تاریخ:1397/01/17 21:30:31


11   خانم آذری

 بسم الله الرحمن الرحیم
بعد از 36 سال عمر برای اولین بار ب همراه خانواده ام پا ب سرزمین نور خواهم گذاشت.ساعت 8صبح روز پنجشنبه مصادف با 2 فروردین 1397.+
نمیدانم چ حسی داشتم اما وقتی ساعت ها گذشتند دریافتم ان حس چ بود ان حس حس شادی بود ک در من رجوع کرده بود.
از ان لحظه ک وارد سال نو شدیم احساس کردم سال نویی را خواهم داشت زیرا سال تحویل را کنار مزار شهدای گمنام گزراندم.روز بعد هم ب همراه کاروان عشق راهی جنوب عزیزم شدم.
هر لحظه ک میگذشت ارام تر میشدم.....
خودت را یک لحظه جای شهیدانی بگذار ک در گرمای تابستان و سرمای زمستان جنگیدند.یک لحظه فکرش را بکن.....
حالا با نهایت لطف و احترام و با اکثر امکانات فقط برای تفریح پا ب جنوب گذاشته ای بدون اینکه دقدقه ی جنگ را داشته باشی.
انها امنیتی ک ما داریم را داشتند؟
انها امکاناتی را ک داریم را داشتند؟
الهی ب انان ک پرپر شدند پر از زخم های مکرر شدند
ب انان ک چون پرده بالا زدند قدم در حریم تماشا زدند
#....

 ساعت و تاریخ:1397/01/17 20:48:09


12   خانم عسگری

 حکایت عجیبیست؛حکایت جاماندگان راه عشق و سرزمین عشق
سرزمینی ساخته شده همه از نور که البته روحی نورانی میخواهد دیدنش و لذت بردنش؛روح من آن روح نشده و مانده تا برسم ب سرزمین همه نور!جاماندم از این سرزمین و شدم همه حسرت و آه
آه از ندیدن آن همه ایثار و فقط خواندن و شنیدنش
آه از ندیدن آن همه مظلومیت و فقط خواندن و شنیدنش
آه از ندیدن آن همه عشق ب راه حق و بازهم خواندن و شنیدنش
عجیب حکایتیست حکایت جاماندگان راه عشق

 ساعت و تاریخ:1397/01/17 15:51:18


13   خانم حبیبی

 به نام خدا
سلام و عرض ادب خدمت خانواده مهربون عصرظهوری
انقدر تو این سفر چیز های خوب ورفتار های عالی دیدم که نمیدونم باید از کجا شروع کرد .
اکثر دلنوشته ها رو خوندم همه اشون خیلی احساسی واز عمق وجود نوشته شده بودند به نظرم دلنوشته نوشتن هم سعادت میخواد البته دلتوشته مربوط به سفر راهیان ،دعوت شهدا رو هم میخواد بدون دعوت اونها نمیتونی کلمه ای رو بنویسی !!!!
خدا رو شکر که این سعادت نصیب من هم شد.
توی دلنوشته نمیشه همه نکات رو گفت ولی همین که هر کس یه گوشه از زیبایی ها ش رو میگه خیلی جذابه
با تغییر تاریخ اردو والبته دعوت نامه ای که شهدا برامون فرستادن ما هم راهی این سفر عشق شدیم نمیدونم چرا ولی از دوسه روز مونده به سفر دلم راضی به این سفر نبود ولی روزی که حرکت کردیم دل توی دلم نبود تا برسیم به یک باره شوق عجیبی توی دلم افتاده بود.....
هیچ کس توی سفر به فکر راحتی خودش نبود همه دیگران رو به خودشون ترجیح میدادن این رو میشد توی بچه های کوچولو هم دید که با تقسیم خوراکی هاشون وخیلی کارای دیگه اون رو میشد دید هر کس میخواست به دیگری کمک کنه همه سیره شهدا رو پیش گرفته بودن از جابه جایی صندلی اتوبوس گرفته تا نگه داری بچه های کوچیک ،کمک در حمل وسایل دیگران و....
توی این سفر خیلی از دوستان رو که حتی فکراش رو نمیکردم اومده بودند پدر مادرهایی با دو سه تا بچه ی کوچولو که نگه داری اونها توان خاصی رو میطلبید
توی سفر مادرهایی بودند که که بچه اشون نمیتونست غدای کاروان رو بخوره واونها مجبور بودن جداگانه براشون غذا درست کنند وتا 2،3،4 صبح بیدار بودند که اون رو آماده کنند مطمئن ام که این توان رو شهدا و خود سیدالشهدا علیه السلام بهشون داده بود به نظرم پدیده اردو این مادر ها وبچه هاشون بودن .
برای من خیلی جالب بود که دلخوری بچه ها تو سفر از این بابت بود که چرا من امرو ز خادم نشدم وفلانی خادمه چرا خانم ملکی ما رو به عنوان خادم انتخاب نمیکنه آیا دستی پشت پرده است که البته اینجوری نبود و خانم ملکی واقعا خوب برنامه ریزی کرده بودند و اکثر بچه ها تونستن خادمی کنند ولذت بخش ترین چیز توی سفر هم همین بود روزی که خادم بشی .......
چقدر زود تموم شد خدا کنه باز هم قسمت همه بشه که برن به این سفر نورانی البته با خانواده دلسوز عصر ظهوری چقدر دلمون توی سفر پیش دوستای جامونده از سفرمون بود و چقدر یادشون کردیم چه قدر همه چیز کربلایی و حسینی بود ......
در واقع جمله ی (کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا ( رو اونجا میتونستی درک کنی توی هر لحظه و هر ثاتیه وهر نقطه اش که پا میگذاشتی .....
منم در پایان دعایی رو میکنم که استاد یادمون دادند ...عاقبت همه به شهادت

 ساعت و تاریخ:1397/01/17 14:47:10


14   خانم ریزه بندی

 بسم رب الشهدا
صف اول شهیدان قرار دارند،صف اول ایثارگران قراردارند.....
اینها پیشوایان ما شدند؛اینها طلایه داران این جبهه حق شدند؛رفتند باور به شهادت را، باور به معامله ی با خدا را درمیدان عمل نشان دادند.(بیانات رهبر)

(به چشمان شهدا نگاه کنید اگر اثر نکرد، آن وقت گناه کنید.(شهید مهدی درویشی)

باعرض سلام وتبریک سال جدید خدمت همه دوستان وهمسنگران عصرظهوری
سفر راهیان نور سفری بسیارمعنوی وبه یادماندنی است،غریبانه بودن رزمندگان وایثار وازجان گذشتن،غم ودلتنگی خانواده های شهدا وخودشهدا را باید آنجا درک کرد،این بغض واشک ما مسافران که باخود سوغات آوردیم درچندسطرنمی گنجد.
ایثار رزمندگان‌درآن سرزمین ودوری ازخانواده هایشان وگریه بچه های عصرظهوری وصدای آقاسید محسن خاتمی نژاد دراین سفر باهم آمیخته شده بود وما همیشه دلتنگ آن دیار نورانی هستیم.
به لطف خداوند وعنایات امام عصر(عج) ونگاه سیدالشهدا(ع) وحضرت زینب(س)به موسسه عصرظهور وهیات راهروان سیدالشهدا ودعوت خودشهدا بودکه بنده وفرزندانم برای اولین بار درسفر توفیق پیداکردیم.
بهترین عیدی، بهترین هدیه الهی که درسال ۹۷ نصیب مان شد سفر راهیان نور بود.
جا دارد ازشهید هادی خود(شهیدحسین خرازی) ودعوت بقیه شهدا ازصمیم قلب تشکرکنم وهمچنین استاد بزرگوار ودلسوز.
درآن مناطق جز گریه برای مظلومیت رزمندگان وشهیدان کاری نکردیم.شهدا زنده اند وآن را باچشم و دل احساس کردم وتا اخرعمرم این حس وحال وغم دلتنگ شهدا بودن را هیچ زمانی فراموش نخواهم کرد.
ان شاءالله تمام دوستان وآرزومندان وحتی اشخاصی که اصلا این سفر را درک نکرده اند خداوند به آنها عنایت کند ونصیب شان شود تا باورشان شود ودرک کنند شهدا وامام راحل ومدافعان حرم ورهبرعزیز‌را

 ساعت و تاریخ:1397/01/17 00:08:04


15   خانم شفیعی

 به نام خدا
یاران شتاب کنید...
گویند قافله ای در راه است که گنه کاران را در آن راهی نیست.
آری گنه کاران را راهی نیست، اما پشیمانان را می پذیرند.
《شهید سید مرتضی آوینی》

با تغییر تاریخ اردو به لطف خدا ما هم به راهیانِ سرزمینِ نور ملحق شدیم.
چون تجربه ی اولم بود، حس خاصی نداشتم.فقط خوشحال بودم که در این ایام از هیاهوی شهر دور خواهم بود.
نزدیکای عصر بود که بالاخره رسیدیم.
فتح المبین برای من خیلی دلگیر و عجیب بود.
در سالروز شهادت ۱۲۰شهید فتح المبین، برای غربتشان اشک ها ریختیم.
هر کسی را که می دیدم گوش به راوی سپرده بود و
یا به گوشه ای خزیده بود تا لحظه ها را غنیمت شمرد و خلوتی و ...
شب در اردوگاه خواب به چشمم نمی آمد.بیرون میرفتم و قدم میزدم.
نیمه های شب لابه لای درختان بچه ها را میدیدم که نماز شب میخواندند و عبادت میکردند.
یاد خلوت های شبانه ی شهدا افتادم.
همان هایی که ما هرگز ندیدیمشان ولی همه گفته اند و ما هم شنیدیم و حسرت خوردیم.
روی خاک های نرم فکه که راه میرفتم، همش به یاد حرف دوستی بودم که میگفت: ((پایمان را جای پای چه کسانی می گذاریم؟!))
بعد از زیارت عاشورای طلاییه بچه ها حال و هوای عجیبی پیدا کرده بودند.ناخودآگاه می باریدند.
به قول دوستان سیمشون حسابی وصل شده بود!
دلم میخواست ساعت ها کنار علقمه بمانم و به موج های خروشانش که روزها و شب هایی انسان های بزرگی را در دل خود جای دادند و شاهد دلبری هایشان بودند، خیره شوم.
به آرامگاه شهدای غواص چشم دوخته بودم و دیدم که چطور میان موج های وحشی اروند آرام گرفته بودند.
و اما شلمچه..‌.
و نشستن روی خاک های ترک خورده اش
و مداحی استاد که از عمق وجودش برخاست و بر دل ما نشست‌ و ای کاش ادامه پیدا می کرد.
تصوری از معراج الشهداء نداشتم.
وارد که شدیم، چندین تابوت روی هم چیده شده بود که بچه ها رویشان افتاده و گریه می کردند.
باخودم گفتم: اینا دیگه چقدر وصلن با تابوت دکوری هم گریه میکنند!
حتی وقتی به سمت ضریح رفتم و پیکر شهدا را دیدم متوجه نشدم.تا اینکه چشمم به نوشته های روی کفن‌ها افتاد...
اون جا بود که سرجایم میخکوب شدم.
باخودم گفتم: یعنی واقعا الان روبروی پیکر شهداء ایستادم؟!!!
فاصله ی جسم هایمان کمتر از یک متر بود ولی فاصله ی روحمان...
دیگر بگویم از خوشمزه های تمام نشدنی اتوبوس و
شهید بزرگواری که در راه رفت و برگشت برای لحظاتی همسفرم شده بود و حال و هوایم را عوض کرده بود.
خیلی سعی کردم لحظات را غنیمت بشمرم و از دست ندهم اما حالا که برگشتیم قدرش بیشتر برایم معلوم شده‌.
کاش زنده باشم و یکبار دیگه دعوت بشم تا این بار با توجه
قدم به این خاک مقدس بنهم.
از در و دیوار پر فریب این شهر خسته ایم.
جایی که اگر مانند خودشان نباشی، دیوانه ات میخوانند.
از خور و خواب و گرفتاری های دنیا
از این همه گناه و دوری از خدا
از زرق و برق خیابان ها و شهرها
از زندگی بدون شهداء خسته ایم.
بی قرار شده ایم
هر چه میگذرد و از حال و هوای شهدا دور تر میشویم، زندگی ترسناک تر میشود.
چقدر ازین دوری ها میترسم...
دلخوشیم به مناجات های هر از چند‌گاهی با نوای استاد عزیز، که مرهمی شود بر دل های تنگمان.
الهم عجل لولیک الفرج

 ساعت و تاریخ:1397/01/16 14:20:45


16   خانم امیدی

 بسم الله الرحمن الرحیم

سلام وعرض ادب خدمت همسنگران خوب عصرظهوری
درآغاز خداوند متعال راشاکرم که درابتدای سال جدید لطف ونظرداشت وبنده حقیرش را دعوت کرد به سرزمین مقدس شهدا
حس وحال سفر راهیان نوروفضای بسیارمعنوی وپر از آرامش آن درقالب لفظ وکلمات نمی گنجد ونمی دانم چطورحس وحال خوبم ازسفرپربرکت را توصیف کنم وبه قلم بیاورم.
من چون اولین بار بودکه به لطف خداوند به راهیان نور وپابوس شهدا مشرف شدم وچون قبلا تجربه نداشتم تاقبل از سفر هیچ حسی به راهیان نداشتم وهربار هم که ازبرنامه تلویزیون نگاه میکردم نمیتوانستم توصیفات وحس وحال افرادی راکه درانجا بودند رابفهمم ولی وقتی اولین تجربه مشرف شدن راباهمراهی دوستان خوب عصرظهوری درک کردم خیلی حال وهوای عجیب وغیرقابل توصیفی بود که شیرینی وآرامش آن هنوزدر وجودم باقی مانده است.
هرکدام ازمناطق فتح المبین،هویزه،طلائیه،فکه،اروند،شلمچه،علقمه ومعراج شهدای اهواز پراز احساس ودرد وحال عجیبی بودکه هرکدام طعم خاص معنوی خودش را داشت ودر هرمنطقه ای آرامش خاص با اشک هایی که بی اختیار می ریختم کل وجودم را گرفته بود که حال عجیبی بود.
غبطه می خورم که چرا زودتربه سفر راهیان نور نرفتم که بفهمم سرزمین پاک شهدا چه طعم وحسی داشته ومن درغفلت بودم.ولی با این وجود بازهم خداوند مهربان راشاکرم که به من لطف داشت که بواسطه خودشهدا به این سفر پراز برکت ومعنویت وآرامش راهی شدم.
درپایان امیدوارم ودعا میکنم که شهدا ما را شفاعت کنند وماهم بتوانیم ادامه دهنده راه شهدا باشیم چون شهدا برگردن ما خیلی حق دارند.
همانطور که استاد بزرگوار فرمودند که "عاقبت همه به شهادت"

 ساعت و تاریخ:1397/01/15 16:15:29


17   آقای صفری

 به نام خدای گمنامان
کارسخت، برای هرکس تعریف متفاوتی دارد یعنی هرکس انجام دادن یک سری از کارها برایش سخت است مثلا افرادی کاریدی یاکسانی مطالعه،احترام به هم نوع،تقوا وفکر می کنم برای اکثرمان بندگی . ولی این بار برای من کارسخت بازگشت به شهر خودم وبرگشت از غربت(ظاهرا) برای من سخت بود راستش را بخواهید چیزی را پیدا کرده بودم که6ماهه از تجربه اش در سفر عشق نمی گذشت می دانید اگرآنجا در هوای بین الحرمینِ سیدشباب اهل جنت تنفس کردم اینجا هوادارن عاشقش را دیدم وحقیقتش آن صفای زیارت را مدیون شعور این گمنامان وطن پنداشتم که می خواندند کربلا کربلا ماداریم می آییم. واقعا سخت بود بازگشت از مکانی که هنوز خاکش بوی شعور و شور حسینی و محبان واقعی وطن می داد مخصولا شب آخر دل بریدن از گمنامانی که چند روزی از تدفینشان وسط میدان قرارگاه نمی گذشت و هنوز بوی نم خاک قبورشان آدم را از زمین خاکی می کند.
کاش هیاهوی شهرم و بوی متعفن زمینه های گناه که منتظر بودن،جای عطر معشوق واقعی را نگیرند.

 ساعت و تاریخ:1397/01/15 12:55:58


18   خانم حسین آباد

 راه کاروان عشق از میان تاریخ می گذرد و هر کس در هر زمره که می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند، اگرچه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد...
دوسال بود که راهيان نور نرفته بودم. به شدت دلتنگ و غصه دار بودم. مدام سؤال مي کردم که اردوي راهيان داريم امسال؟ تا اينکه پيام ثبت نام روي کانال اطلاع رساني رو ديدم. خيلي خوشحال ثبت نام کردم و سريع کارهاي عقب مانده عيد رو انجام دادم تا براي بعد از راهيان کاري نداشته باشم. خيلي شور وشوق داشتم تا اينکه پيام لغو اردو رو ديدم. تا چنددقيقه فقط مات و مبهوت به صفحه گوشي نگاه مي کردم. شب زود به رختخواب رفتم و کلي زير پتو گريه کردم. هيچکس نمي دونست چه حالي دارم. صبح زود بايکي از بچه ها قرار گذاشتيم بريم گلزار شهدا. تنها جايي که مي تونست مرهمي بر دل داغ ديده ام باشد... بماند که چه گذشت سر مزار شهدا. فقط با تمام وجود درک کردم که خانواده عصر ظهوري را دعوت کردند. خودشان دعوتمان کردند.
بلاخره راهي شديم. مناطق رو يکي پس از ديگري مي رفتيم. تمام خاطراتم مرور مي شد. از اين متفاوت بودن با بقيه مردم خيلي خوش حال بودم. بعضي جاها خيلي دلم مي شکست. يکي از اون جاها اروند بود. دقايقي وقت داشتيم که باخود خلوت کنيم. روبروي اروند روي تکه سنگي نشستم. کشتي ها و قايق ها در اوج امنيت با پرچم ايران حرکت مي کردند و کسي کاري به کارشان نداشت. حس خيلي خوبي بود اين امنيت در آب هايي که خون هزاران نفر در آن ريخته شده...اشک هايم بند نمي آمد نميدونم اشک شوق اين امنيت و استقلال بود يا اشک...
منطقه بعدي که خيلي به دلم نشست طلائيه بود. زيارت عاشورا با صداي استادي که صدايش مرهم دردهايم هست و مصافحه با همسنگران عصرظهوري، صداي گريه بچه ها در آغوش همديگر و حلاليت طلبيدن ها، گاهي هم صداي خنده و شوخي بچه ها مي آمد...چقدر شبيه شب هاي عملياتي بود که در روايت فتح ديده بودم.
مناطق بعدي هم علقمه و شلمچه بود که دل کندن از آنجا واقعا سخت بود. استاد گفتند که شايد اين آخرين سالي باشد که به اين مناطق ميايد. باگفتن اين حرف نگاهم به مناطق جورديگري بود. اشک هام داغ تر و پرسوز تر بود و مثل ديوانه ها هرچند قدمي که برمي داشتم تا از مناطق برويم، برمي گشتم و پشت سرم رو نگاه مي کردم...
آخرين منطقه معراج شهدا بود. هر باري که راهيان رفتم معراج مي رفتم ولي اين بار با يه صحنه فوق العاده مواجه شدم. پيکر چند شهيد گمنام تفحص شده. مات و مبهوت بودم. دلم ميخواست ساعت ها بشينم و نگاه کنم فقط...
حالا که چندروز از اردوي راهيان گذشته با مرور عکس ها و فيلم ها خاطرات رو يادآوري مي کنم. دلم بيشتر از قبل تنگ شده. گاهي گوش کردن يه مداحي شهدايي و ديدن عکس ها و فيلم ها فقط ميتونه آرومم کنه. ان شاءالله که سال ديگه هم بطلبن خانواده عصرظهوريمان را...
و اما مطلب آخر:
زمان بادی است که می وزد، هم هست هم نیست آنان را که ریشه در خاک استوار دارند از طوفان هراسی نیست، پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند، آن روزها مانده و باد زمان ما را با خود برده است حقیقت همین است.

 ساعت و تاریخ:1397/01/14 07:29:55


19   خانم مختاری

 بسم الله الرحمن الرحیم
4روزباشهدازندگی کردیم خیلی خوب وزیبا بودبازهم دلمان تنگ شده .کاش میشد بیشترمیماندیم.خداکندکه همیشه قدرشهدارابدانیم.

 ساعت و تاریخ:1397/01/12 18:16:51


20   خانم کارچانی

 سلام با اجازتون میخوام یه کم از د ل صحبت کنم
از سفری به نام پرواز ....
قدم قدمهاي پاهایم را روی رمل های خاکی گذاشتم
از فکه صحبت میکنم از قتلگاه 120 شهید
از اوینی از آ فتاب شدید و سجده گاه او بر زمین
اگر اغراق نکنم اولین و بهترین راهیان عشق بود که آمدم از گریه هایم در طلائیه که الحق چه طلائیه. ..
آنجا که رفتم سه راهی شهادت باعث شد
تا بارانی از چشمانم جاری شود نه برای دلسوزی نه برای تنهای مادر شهید گمنام
بلکه برای بی لیاقتی خودم که قدر زحمت های این شهیدان را نمیدانستم
از خودم شرمسارم که اگرچه در آنجا قدم میگذارم ولی با گناهانی که انجام می دهم به خون شهدا بی حرمتی میکنم.
آ میدم علقمه جایگاه پری های دست
بسته ی غواص ،جایگاهی که اگر اشک نریزد در حق خود اجحاف کرده ای
آمدیم شلمچه قطعه ای از بهشت
بوی چادر خاکی مادر می پیچد بوی حسین می زد حسین خرازی
خداراشکر که شهدا ما را دعوت کردند و من اولین بار بود که سعادت داشتم که تو گرمای شدید اون ها را زیارت کنم
الحمدلله با دوستانی رفتم که بوی خاک آنجا را میدادن
ان شاء الله که همه در راه این شهدا قرار بگیریم و قدر رهبر عزیزمان را بدانیم
منا کارچانی

 ساعت و تاریخ:1397/01/12 14:37:01


21   آقای میرناصری

  السلام علیک یا اولیا الله
السلام علیک یا انصار دین الله
داشتم خاطرات چند باری که اومده بودم اردوی راهیان نور را تو ذهنم مرور میکردم که به یه وجه مشترک دردآور رسیدم که در تمام این سه سفربدجوردلم را شکست و طبق معمول شرمنده شهدا شدم!
در سفر اول که درسال 1370 بود وفکرکنم اولین سفرراهیان نوربود، من به همراه دوستم که برادردوشهید نیز بود با کاروان راهی این سفرشدیم که درهمان شب اول ،در پادگان دوکوهه که هنوز گرد وغبار فراموشی جنگ روی آن را نپوشانده بود رسیدیم .درآن شب تلخ و به یاد ماندنی برسرنوع غذا بین مسئولین اردو دعوایی به پا شد به طوری که کار به درگیری فیزیکی رسید و بنده غصه دار و شرمنده از روی آن برادر دو شهید وبه خصوص خود شهدا!

گذشت تا سال 1384دوباره به اردوی راهیان نور رفتم با این تفاوت که این دفعه خودم مسئول کاروان بودم و تعدادی از بچه های جبهه و حتی یک جانباز دفاع مقدس نیز همراهمون بود.
ایندفعه در روزآخر سفر مقداری از پولی که دست ما بود اضافه آمد و طبق رسم امانت باید به واحد بسیج کارخانه تحویل میشد که با واکنش همین دوست جانباز ما مواجه شد که این پول باید تا آخر خرج بچه ها شود و از اینکه ما برای آنها در پایان سفر راهیان نور همه پول را خرج اضافی و خارج از عرف برای آنها نکرده بودیم از بنده قهر کرد و دقیقا تا پارسال یعنی به مدت یازده سال ، با ما قهر بود .این بار دومی بود که دراردو راهیان نورشرمنده شهدا میشدم و دلم میشکست.
و اما بار سوم که همین چند روز پیش بود.
با این که در این سفر همه چیز چه از نظر معنوی و مادی با کیفیت وعالی بود ولی این دفعه نیزبعد از برگشت از سفر خیلی دلم شکست و باز هم طبق معمول شرمنده شهدا شدم. به علت تقارن برگشت ما با ایام دید و بازدید عیدافراد مختلفی را میدیدم که سوالاتی را میپرسیدند که هر کدام از آن سوالها نیز باعث بیشتر شرمنده شدن من از شهدا میشد.
یکی میپرسید اونجا همش خاک بود وبیابون ، جای دیدنی کجا رفتید؟
یکی دیگه میپرسید، مرکز خرید هم رفتی؟
اون یکی میگفت هوا چطور بود ؟اونجا سرسبز بود؟
به یکیشون گفتم ما اونجا زیارت رفته بودیم در جواب گفت ، مگه اونجا امام زاده هم داره؟
یکی دیگه... یکی دیگه... یکی دیگه...
اینقدر این سوالها چندش آور بود که حتی دوست نداشتم بار دیگه از ذهنم مرورش کنم و آنها رابنویسم.
اما یکی نپرسید راستی از اروند چه خبر ؟ومن دوست داشتم که ایکاش میپرسید که میگن اروند همه چیز را با خودش میبره حتی دلها رو ! دل تو چی؟ اونو باخودش برد یانه؟ و من در جوابش میگفتم که اروند روزی که ما آنجا بودیم چه دلبریها که نکرد .اروند ازدل بچه کوچکی که 9سالش بود را باخودش برد تا اون خانم بد حجابی که به زوربرای چند دقیقه چادر پوشید بود و لی وقتی کنار اروند رسید چنان دلش را باخودش برد که اشک امانش را بریده بود!
یکی نپرسید چرا به طلاییه میگن طلاییه؟ و من دوست داشتم در جواب میگفتم همین را بگویم خاک آنجا سرتاسرش طلای نابیه که وقتی با گرانقیمت ترین لباسها ی عیدت وارد آن خاک میشوی ،آنقدر خاکش طلا داره که تو ناخودآگاه بر روی آن خاک مدتها مینشینی و زیارت عاشورا را درزیرآن آفتاب داغ و زمین سفت میخوانی واشک میریزی مثل اینکه در بین الحرمین کربلا و روی فرش ابریشم نشسته ای!
وهیچکس نپرسید فکه ،هویزه ، شلمچه و علقمه .... چه خبر؟
و چه خوب که نپرسیدند؟؟؟
و ای داد بر من که بعد از سی سال از پایان جنگ هنوز خیلی ها نمیدونن توی هشت سال جنگ چه گذشت و چی شد و حتی من به خودم اینقدر زحمت ندادم تاریخ جنگ هشت ساله ای را که امام گفت "ما حتی یک لحظه از آن نادم وپشیمان نیستم" را ردست مطالعه کنم و یک سفیر خوب تبلیغی برای این جنگ سراسر افتخار باشم .وبازهم شرمنده شهدا وشرمنده و شرمنده!

عاقبت به شهادت!
یا زهرا! یازهرا! یازهرا!

 ساعت و تاریخ:1397/01/12 01:42:49


22   خانم بورقانى فراهاني

 باسلام و تشکر وقدرانی از کسانی که به این اردوی نوروزی که سرشار از تجربه بود نیرو و قوت دادند و همراهی کردند.
نمی توانم خاک های نرم فکه که همه باپای برهنه در آنجا قدم می گذاشتند را توصیف کنم.
آنجا مکانی بود که افراد را از لحاظ معنوی به اوج می رساند و حس تکبر را از آن میگیرد و با تمام دل و جان این سرزمین را پذیرا میشدیم،گر چه لباسهای ما به گرد و خاک آغشته بود ولی بعد از آن که این مکانها رامی دیدیم با حس و هیجانی خواستی روایت راویان را گوش می کردیم.
از شهیدان میخواهم ما را دعا کنند که ما هم راه آنها را ادامه دهیم.

 ساعت و تاریخ:1397/01/11 23:38:49


23   خانم کریمی

 من هیچ وقت با کسانی که در8 سال دفاع مقدس از جان و مال و زندگیشان گذشته بودند قهر نبودم اما تازه فهمیده ام که چقدر فاصله ام با ایشان زیاد است خاطره زیادی از زبان کسانی که در دفاع مقدس شرکت داشتند شنیده بودم آزادی اسرا را بیاد می اورم حتیً به دیدن بعضی از آنها رفته بودم با کسانی که جنگ را با پوست و گوشت و استخوانشان لمس کرده بودند هم صحبت شده بودم اما حالا فهمیدم که جنگ یعنی چه اسارت یعنی چه معنای جانبازی و ایثار گری پیست و شهادت چیست چند روز بی آب و غذا زندگی کردن در خفای یک پل زیر باران گلوله دراین شرایط محیطی یعنی چه و این ها همه را به لطف خدای متعال و عنایت شهدای عزیز بدست آوردم به واسطه سفری که راهی سرزمین نور شدم و اینجاست که انسان معنای واقعی راهیان نور را می فهمد چون واقعاً وقتی به این سرزمین قدم می گذارید نور شهدا را در همه جا حس میکنید البته این نظر من است شاید واقعاً تا درک حقیقی این کلمه ها فاصله زیادی داشته باشم اما به لطف حق در این سفر فرزندان عزیز شهدا همراه ما بودند اشک آنها شاید تلنگری برای من بود تا به خود بیایم و کمی از این دنیایی که برای خود ساخته ام فاصله بگیرم و معنای زندگی را بفهمم شاید اگر این دوستان نبودند من به اروند به چشم یک رود پر آب نگاه میکردم شاید منطقه فتح ا لمبین را فقط کمی تپه و پستی و بلندی می دیدم اما فکر می کنم این عنایت حق و لطف شهدا بود که این دوستان با ما همراه بودند تا درک بهتری از این سفر داشته باشم امید وارم بتوانم حق شهدا و فرزندان ایشان را ادا کنم همواره از خدا می خواهم تا بار دیگر توفیق سفر به سرزمین نور را پیدا کنم .

 ساعت و تاریخ:1397/01/11 21:10:20


24   آقای غفوری

 وقتی در اروند کنار محل شهادت پدرم وارد شدم احساس واقعا غیر قابل وصفی درمحل شهادت پدرم وارد شد احساس واقعا غیر قابل وصفی پیدا کردم.
انگار پس از نزدیک به 30 سال دوری از پدر، به ملاقات ایشان آمده ام.
یکی ازعزیزان در خصوص جایگاه شهدا در فرهنگ کشور ما نیز صحبت کرد: من خودم مانده ام که چطور به زحمت هایی که آنها کشیده اند پاسخ بدهم. آنها واقعا خدایی بودند و پرکشیدند. امروز هم با وجود سختی ها باید در مقابل جنگ نرم ایستاد و من اطمینان دارم که اگر موردی مانند آن هشت سال پیش بیاید این جوانان هم دست کمی از آنها ندارند و همانند آنها حاضر می شوند.بنده قصد سفر نداشتم این شهدا بودند که ما را دعوت کردند بی شک .جابجای شیفت ها وتحمل سختی ها سفر برام ممکن نبود ولی دوستان همکاری خوبی با اینجانب داشتن که همین جا ازشون تشکر میکنم این موارد شانسی نبوده وعنایت شهدا را به این بنده رو سیاه نشان میداد...
فکر می کردم همه ی مردم یا بیشتر آنها دچار فراموشی شده اند. فکر می کردم از آن نوجوان 12 ساله تا پیرمرد 70 ساله که رفتند تا حالا 30 سال بعد از رفتنشان در آرامش و آسایش زندگی کنیم؛ همه را ؛ این اپیدمی فراموشی برده است از یاد مردم .
اما نزدیکی های عید وقتی همه اسیر خاک شلمچه و طلائیه شدیم فهمیدم ما هنوز هم فراموشی نگرفته ایم

 ساعت و تاریخ:1397/01/11 19:04:40


25   آقای اسمعیلی

 به نام خدا.به یاد خدا و ان شاءالله برای رضای خدا
خدارو شاکرم که بعد از سالها و به دعوت شهید خسروی تونستم در این اردو معنوی شرکت کنم ان شاءالله که دنبال رو راه شهدا باشیم.یاعلی

 ساعت و تاریخ:1397/01/11 18:33:08


26   خانم رحیمی

 به نام خدا و به یاد شهدا
سلام و عرض ادب خدمت فرمانده ی بزرگوارمون و خدمت همسنگران عزیزم

بارها و بارها در این دو سه روز تلاش کردم شرح حال دلم رو به روی کاغذ بیارم اما نمیتونم شور و حال وصف نشدنی دلم رو در قالب جملات بیان کنم.
نوشته هام ، تنها ، شرحی مختصر از ابتدا تا انتهای روزهایی که با شهدا سپری کردم و مهمان ناقابلشون بودم ، هستند :
خداحافظی و طلب پربرکت بودن اردو از شهدای یادمان شهدای اراک ، برای اولین بار حضور در یادمان فتح المبین ، اشک و دعا و توسل پنجشنبه غروب در جوار شهدای گمنام ، بدرقه ی به یاد ماندنی خادمهای یادمان فتح المبین ،زیارت قتلگاه شهدا، مدفن ۱۲۰ شهید والفجر مقدماتی که تشنه لب جان دادن ، دردو دل با علمدارکمیل ؛
تو فکه وقتی با پای پیاده روی رمل ها و سنگریزه ها راه میرفتم بعضی جاها که خیلی راه رفتن برام سخت میشد پاهامو جاپای محکم بزرگترها و مردانی که خیلی پیش تر از اونجا گذرکرده بودن میگذاشتم و راحت تر به راهم ادامه میدادم و تو این فکر بودم که، همین، یه درسه ، این سرزمین عین یه کلاس درسه ، همه چیز با آدم حرف میزنه .وقتی فاصله م با بیرق زیاد شده بود و زمانی که رسیدم بقیه زودتر رسیده بودن و کنارهم چشمشون به فرمانده بود داشتم معنای یه لحظه غفلت و جاموندن از قافله رو لمس میکردم ، به یاد شرح حال بنده های روسیاهی که تو یه روزکه دیگه راهی برای برگشت نیست ، بودم ، اگه غفلت کنم و تو این جبهه نباشم و یهو فرصت تموم بشه چی ؟؟؟!!
رفقا، اونجا لحظه به لحظه ش تلنگربود.
و بعد ؛ دلنوشته خواندن فرمانده و اشک و دعا برای جاماندگان سفر ، خواندن زیارت عاشورا در خاک پاک طلاییه که از اولین حضورم در اون خاک، همیشه احساس میکنم دلم رو برای همیشه همونجا ،جا گذاشتم ، لحظات حلالیت طلبیدن از همسنگران در سه راهی شهادت ، حس و حال پرواز کنار اروند ، اشک و سلام به سقای آب و ادب کنار علقمه و اون حس و حال وصف ناشدنی ...
و شلمچه ...
بااینکه به عنوان خادم شهدا قبول شده بودم اما بخاطر تعداد زیاد، قرعه کشی انجام شد و اسم من روسیاه درنیومدو جا موندم، بااینکه تو دلم میدونستم هنوز لیاقت خادمی شهدا رو ندارم اما اونجا باشی و خادم های شهدا رو ببینی ، رفیقتو با لباس و نشان خادم الشهدا ببینی ، اونجا باشی و جامونده باشی و در و دیوار و همه چیز بی لیاقتیت رو به رخت بکشن ، غفلت هات رو یاد بیاری، ویران میشی . از اون عصر، حال آدمایی که بعد از شهادت رفقاشون بی طاقتند و برای شهادت لحظه ها رو میشمارن رو جور دیگه ای میفهمم. از لحظه ی ترک کربلای ایران ، احساس میکنم یه چیزایی در وجودم تغییر کرده ، حال و هوای عجیبی دارم ، نمیدونم اسمش رو چی بزارم : حسرت ، غم ، دلتنگی ، آرزو و ..ـ یه کشش عجیبی در وجودم حس میکنم ، جسارت به زبون آوردنش رو ندارم ، فقط میدونم شهدا ، خیلی خوب حالمو میدونن ، هر چی که هست کار خودشونه .
وبعد ؛ خلوت با شهدای گمنام که پادگان مسعودیه همین تازگیا مهمونشون شده .
تمام اون چند روز، مخصوصا بعد از زیارت شلمچه ، بیشتر و بیشتر به نبود فرمانده عزیزمون که در کنارمون بود اما حس میکردم با آسمانی شدن فاصله ای نداره فکر میکردم ، روز آخر بایکی از همسنگرا راجع به این حسم صحبت میکردیم و برای روزهایی که واقعا نمیدونم چطور باید بدون ایشون ادامه بدیم اشک می ریختیم ، کاش قدر حضورشون رو بیشتر بدونم ...
از این اردو به قدر یه کتاب حرف دل و خاطرات تعریف کردنی هست که مجالی نیست .
راسته که یه اردو از چندسال کلاس تفسیر تاثیر گذارتره ، تو اردو با حرکت کردن پشت یک بیرق ، لحظاتی که در صف اول حضور داری و لحظاتی هم که بالعکس از قافله جاموندی ، بودن با همسنگرایی که با همه خستگیشون تو دل شب بیدار میشینن و برا لحظه های بی قراریت مرهم میشن ، لحظاتی که متوجه میشی با همه مشغله شون حواسشون بهت هست و عین یه خواهر و عین خانواده ت کنارتن ، فرصت های باارزش آشنایی با ستاره هایی که یهو از راه میرسن ، راه رو خوبه خوب نشونت میدن بهت درس اخلاص و توسل و توکل و .ـــ میدن و با دقت به همه ی اینها همه اون چیزایی که شنیدی و خوندی رو تجربه میکنی . امیدوارم تو فرصت های بعدی همه همسنگرا همراه هم باشیم .
عاقبت همگی به شهادت
التماس دعا


 ساعت و تاریخ:1397/01/11 16:53:45


27   آقای قلعه قادری

 به نام خدای عشاق سرجدا...
سلام...
الحمدلله انقدری شهدا طلبیدن و به مناطق جنوب رفتم که حسابش از دستم در رفته،چه به عنوان زائر چه به عنوان خادم،اما از شما چه پنهون طعم خادمی و زائر بودن خیلی قابل مقایسه نیست.
راستی طعم خادمی واسه شهدا رو چشیدی؟؟
داشتم اینو میگفتم، انقدری خادمی واسشون مزه داره که اگه طعمش رو بچشی، بعید میدونم بتونی ازش جدا شی و دل بکنی...
یادم میاد اولین سالی که خواستم واسشون خادمی کنم،خیلی بهم میدون نمی دادن،اما انقدر سماجت کردم تا اخر اجازه دادن،اونم چجوری؟؟
هر روز ساعت 5 صبح واسه زائراشون اب جوش درست کنم!!
به همینم راضی بودم،الحمدلله...
سرتون رو درد نیارم...
گذشت و گذشت و گذشت تا رسید به امسال...
نمیدونم چی شد که این روسیاهو بازم واسه نوکری قبول کردن ،اوناکه وضع و اوضاعمو بهتر از هرکسی میدونن.
اما اینبار فرق میکرد،خانواده،خانواده ی عصر ظهور بود،جایی که سر سفره ی نون و نمکش قد کشیدم.
قرار بود زائراشون خواهر و برادرام باشن، اینبار مهمونی،خوانوادگی بود،واقعا هم یه لطف دیگه ای داشت.
راستی،کاروان زیاد دیدم،اما حال کاروانمون به لطف مادرشون خیلی خوب بود...
صاحبخونه که کمِ ما نذاشت،کاش همسنگرام بدونن که صاحبخونه خیلی مهمون نوازه،اگه اونا از خوشی های ظاهری عیدشون گذشتن،شهدا هم خوب عیدی ای بهشون میدن،ان شاءالله...
رفقا،کم نخواید از شهدا...
لیاقت ندارم،اما خیلی وقته ازشون میخوام از خادم الشهدا بودن برسوننم به... .

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند...
فرزند و عیال و خانمان را چه کند...
دیوانه کنی هردو جهانش بخشی...
دیوانه ی تو هردو جهان را چه کند...

 ساعت و تاریخ:1397/01/10 17:45:25


28   خانم قلعه قادری

  به نام خدا
به رسم هرسال که پس از تحویل سال به دیدار بزرگان فامیل میرفتم امسال پس از تحویل سال همراه با خانواده عصرظهوری ام به دیدار شهدا رفتیم و چه خوب بهاری که با عیدی شهدا آغاز شود و چه چیزی بهتر از اینکه در نخستین روزهای سال به قسمتی از بهشت برویم...
سپاس از خانواده عصر ظهوریم بابت این مهمانی و سپاس از شهدا بابت این دعوت...

 ساعت و تاریخ:1397/01/09 13:55:19


29   خانم قاسمی

 ((بسم رب الشهدا))
ضمن عرض سلام وخسته نباشیدخدمت همه ی همسنگرانم وآرزوی سالی سرشارازمعنویت
قبل ازهرچیزخداراشاکرم وازشهدای عزیز
متشکرم که این بنده ی حقیرراقابل دانستند ودرآغازسال نوبه میهمانی ودیدارخودشان دعوت کردنددعوتی که حتی تصورش هم برایم ممکن نبودواصلا
به ذهنم خطورنمی کردکه واقعاسفرنورانی
ومعنوی درآغازسال داشته باشم
ازشهدای والا مقام می خواهم همان طورکه درشلوغی دنیافراموشمان نکردنددرشلوغی قیامت هم فراموشمان نکنند وهمیشه همراه ومحافظمان باشندتا

بتوانیم به گناه نه بگوییم
درپایان تشکرویژه ای ازاستادارجمند
وگرامی دارم که باتمام وجودبرای همسنگران وقت می گذارندبه امیدتعجیل درفرج آقا امام زمان(عج)




 ساعت و تاریخ:1397/01/09 12:32:49


30   آقای فریدونی

 باید اعتراف کنم تا قبل از رفتن به این اردو من هم مثل تمام کسانی که تجربه رفتن را ندارند درکی از این فضا نداشتم و اگر به قبل از آشنایی با موسسه برگردم
شاید نام بیابان گردی بر آن میگذاشتم
اما الان حسرت سالهایی که بدون شهدا گذشت آزارم میدهد
راستش را بخواهی فکرش را هم نمیکردم جایی که میروم این اندازه بوی کربلا بدهد
. همان جایی که به گمان بعضی ها چیزی جز خاک و گرما نیست
میشود معنی انسانیت ، شجاعت ، وفا داری ، عشق و خیلی چیزهای دیگر را فهمید
در کل من نوشتن را خیلی خوب بلد نیستم اما از روزی که برگشته ایم آن زیارت شهدای گمنام فتح المبین ، قدم زدن در رملهای داغ فکه و زیارت عاشورایی که در طلاییه خواندیم را فراموش نمیکنم . اما من دلم را در کنار اروند و علقمه جا گذاشتم و با هیچ کلامی نمیتوانم احساسم را بیان کنم فقط از شهدا ممنونم که مرا هم به این ضیافت دعوت کردند . خدا کند شرمنده
شان نشوم .
اما وقتی که قرار شد در پایان اردو به معراج الشهدا برویم هیچ تصوری از این مکان نداشتم اما به محض ورود به معراج با صحنه ایی روبرو شدم که شوکه شدم هنوز هم باورم نمیشود من کجا و دیدار باآن همه شهید گمنام کجا شهدایی که خریدارشان حضرت زهراست
و من در کنار پیکرهای مطهرشان حرفی جز شرمندگی نداشتم واقعا آنها چه کردند که ما از انجامش عاجزیم ...

با این حال خدا را شکر میکنم که مرا با کسانی آشنا کرد که در کنارشان میشود خوش بود ولی گناه نکرد
برای همه همسنگرانم آرزوی شهادت دارم
یا حق

 ساعت و تاریخ:1397/01/09 10:12:09


31   آقای خوشدونی فراهانی

 بسم الله الرحمن الرحیم
امسال سال جدید جور دیگری شروع شد و خدارا شکر که توفیق داشتیم سال را با مهمانی شهدا آغاز کنیم .... مهمانیی که خیلی منتظرش بودیم و بسیار به هوایش نیاز داشتیم !!!
راهیان نور... مسافرتی متفاوت که به نظرم بدون دعوت کسی را راه ندهند و جز دلهای عاشق ، نمیتوانند درک کنند.
شایدم دعوتی و مهمانیی برای اتمام حجت که ......
این بار،بارِسوم بود...وبازهم دل در سراهی شهادت جاماند!
ان شاءالله که این اخرین سفر راهیان نورما نباشد و جوری زندگی کنیم که بازهم دعوت بشویم!!!

 ساعت و تاریخ:1397/01/09 08:27:32


32   آقای ایزدی

 بسم الله الرحمن الرحیم
چقدرسخت وسنگین بود زمانی که تاریخ سفرراهیان نوردرقبل سال جدیداعلام شد.دلم گرفت طلبیده نشده بودم نمی توانستم بخاطر مشغله دنیایی به دیدارمردان وزنان آسمانی بروم دلم گرفته بود هم ازخودم وهم به خاطرفرمانده که کلی تشویق وترغیبمان می کردولی مامانده بودیم ونظاره گریکدیگربودیم سربازان خوبی نبودیم ولی شهداماراطلبیدند.اززمانی که تاریخ جدیداعلام شد هزاران بارخداراشکرکردم که طلبیده شدم.حال وهوایم طوردیگری شده بودباشورواشتیاق خاصی وسایل موردنیازسفرم راآماده می کردم تاوقتی که وارد مناطق عملیاتی شدم.روح وجسمم باهم نبودند پاهایم درشن زاردنیافرومی رفت وافکارم به سوی شهدا...حس عجیبی بودکه نمی توانم بانوشتن ابراز کنم گویی چیزی درآن فضا صدایم می کرد دلم می گرفت و.....حال خوشی بود درپادگان شهید باکری هنگام نمازصبح آن مناجات خوانی وآن صدای زیبا چه زودگذشت آن حس وحال وصف نشدنی ....دوستان مهربان ودوست داشتنی که هرکسی آرزوی داشتنشان رادارد الهی که این جمع دوستانه باراهنماییها وارشادفرمانده باقدرت به سرمنزل مقصود برسد انشاالله
الهی چنان کن سرانجام کار توخوشنودباشی ومارستگار -عاقبت همه همسنگران ختم به خیر انشاالله - الهی شهادت رانصیب مابگردان

 ساعت و تاریخ:1397/01/09 00:35:24


33   آقای عبدی

 بسم الله الرحمن الرحیم

قطعا چنین است که در این سفر اراده از ما نیست، خواستن و نخواستنش، راهی شدن و یا نشدنش، کجا رفتن و کجا نرفتنش، چگونه رفتن و چه هنگام رفتنش، هیچ کدام شان با ما نیست و اراده این امور به اذن خدا تماما با مردان همیشه زنده این سرزمین است.

خدایا شکرت که به لطف خود این بنده رو سیاه را از دیار تاریکی به سرزمین نور راهی کردی تا ببینم رسم بندگی را و بیدار شود دل خفته ام به قدری که تو اذنش دادی...
خدایا راهیم کردی به لطف خودت، تا بدانم فاصله ام با اولیائت نجومی تر از قدر تصور است.راهیم کردی تا بدانم کذب است دم از کربلا زدنم. کذب است گفتن "اربابم حسینم" کذب است تمام گمانی که می بردم که چنین هستم و چنان... راهیم کردی تا بدانم دوری از فرزند تنها برای ۴روز یعنی چه... و اولیا تو چه کردند در این سرزمین. این سرزمین بوی کربلا می دهد، جنسش از همان جنس است و به راستی مردانش راستگویانند.

خدایا همین که قدری این فاصله ها و این بیچارگی را درک کردم از این سفر برایم کافیست. شکرت که راهیم کردی.

 ساعت و تاریخ:1397/01/08 22:35:44


34   خانم ملکی راد

 بِسْم رب شهدا
گاهي زمان آن مي شود كه از دلتنگي هايي گفت كه سالها از آن مي گذرد؛ از روزهايي كه تماماً انتظار بود و دلتنگي....
اولين گام هايم در سرزمين نور برايم خاص بود، خاص و مملو از عشق، اما آن روزها فقط شهدا را در آن سرزمين ها ديده بودم نه زندگي كردن آنها را.
طلاييه رفتم اما ندانستم چه طلايي است. علقمه، شلمچه و هويزه كه اشك هاي فراواني بر مزار شهدايش ريخته شده...
گذشت و گذشت و گذشت.
سال ها سپري شد، سال هايي كه انتظارم را دفتر خاطراتم ثبت كرد تا اينكه پس از چهار سال، عاشورا، من روسياه دعوت شدم.
عجب سفري بود، تشنگي، گرما، پاهايي كه به احترام شهدا برهنه بر روي خاك هاي داغ فكه خسته كشيده مي شد و كودكاني كه با حجاب زهرايي در كنار خانواده هايشان شهدايي بودن را مي آموختند و دوستاني كه شدند سرآغاز ورودم به موسسه اي كه امروز در كنارشان شديم يك خانواده.
بعد از آن هر سال عاشورا را در فكه گذراندم و در حسرت خادم هايي كه با عشقِ تمام مهرباني ميكردند و خادمي و آدم هايي بودند با لقب زيباي خادم الشهدا...
هر سال دلم پر مي زد براي خادمي، اما مي دانستم من كجا و خادم الشهدا بودن كجا.
و اما...
داستان من رسيد به راهيان ٩٧.
دل در دلم نبود؛ يعني امكان دارد من هم خادمي كنم؟
خادم خانواده اي كه با نام امام زمان عج جان مي گيرد؟
دوم فروردين بود كه خانواده عصر ظهور با كلي دل هاي جامانده از دوستان، راهي ديار شهدا شد.
چقدر همه چيز خوب بود؛ باورم نمي شد كه در كاروانمان كلي كودك داشتيم! مگر مي شود اينقدر دل ها يكي باشد؟
مگر مي شود همه شهدايي سفر كنند؟
قبلا تنها جايي را ميديدم كه شهدا بودند اما اين بار جايي را ديدم كه شهدا زندگي مي كردند.
خادمي زائران شهدا بي نظير ترين كاري بود كه تا كنون انجام دادم. به خصوص بودن با اين خانواده يك دل.
هر لحظه در اين سفر بيشتر شرمنده شهدا مي شدم و شرمنده كسي كه بزرگترين زيبايي دنياست( خدا).
الحمدالله از اين همه رفاقت و شهدايي بودن.
و خداراشكر بابت سالي كه با شهدا آغاز شد.
و شرمنده از تمام زائراي شهدا...
التماس دعا از تمامي دل هاي شكسته جامانده كه حالا شهدا خريدارشان هستند.

 ساعت و تاریخ:1397/01/08 22:13:25


35   آقای نجارچی

 مهمانی شهدای عزیز
من برای اولین بار راهی سفر راهیان نور شده بودم از طرفی برایم خیلی هیجان انگیز بود تا ببینم چه چیزهایی خواهم دید و از طرف دیگر نگران بودم تا خجالت زده این شهدای عزیز نشوم و وقتی به این سرزمین زیبا رسیدم دیگر اختیاری از خود نداشتم و بغض عجیبی بر تمام وجودم حاکم بود در آن سرزمین قدم می زدم احساس سبکی می کردم صحنه های جنگ جلوی چشمانم بود مظلومیت آنان که از همه چیزشان گذشته بودند تا برای دفاع از مردم کشورشان با دشمنان اسلام به جنگ بپردازند واقعاً آنها خانواده و دلبستگی نداشتند که از آن دلبستگی بگذرند و برای دفاع از کشورشان به میدان جنگ بیایند نمی دانم اگر در دوران ما این اتفاق می افتاد ما چه کاره بودیم از خدا می خواهم از ما آ زمایش مسخت نگیرد تا خجات زده نباشیم خوشبختانه در موسسه عصر ظهور یادگاران دفاع مقدس وجود دارد و دوستانی که عزیزان خود را در این راه مقدس از دست داده اند من خدا را شکر میکنم که با وجود این عزیزان و داشتن راهنمای خوب فاصله زیادی با این لاله های سرخ ندارم و از خداوند میخواهم که این فاصله کمتر و کمتر شود با تشکر از همه عزیزانی که در این سفر برای ما زحمت کشیدند .

 ساعت و تاریخ:1397/01/08 19:47:31


36   آقای زارعی

 بسم رب شهداءوصدیقین.
اگراین راه ورسم شهدانبوددراین شلوغی شهرگم میشدیم.
خداراشکرکه درابتدای سال به این ضیافت دعوت شده ایم.ازیک طرف درپوست خودم نمی گنجم که چه سعادتی از این بالاترکه باشهداهمسفرباشیم وچه مهمانی از این پربرکت ترکه برسرسفره شهدادعوت باشیم وازطرف دیگراحساس سنگینی می کنم که...ماکجاوشهداکجا.خیلی فاصله داریم تاشهداچه رسد به اینکه بگوییم باشهدا.حتی لفظ شهدا هم از دهانمان بزرگ است واین یعنی شرمندگی.شهداشرمنده ایم.شرمنده دستهای بسته اروند و شرمنده رمل های روان فکه.شرمنده تمام روزهایی که بی یاد شماسپری می کنیم.شرمنده.
شهداممنونیم که وجود سراسرگناهمان رابه قدمگاه پاک خودبردید و ممنونیم که رخصت دم زدن از خودتان رابه ماارزانی دادید.
حالابعدازاین سفردل آشفته تر شده ایم و دل تنگ...دل تنگ.

 ساعت و تاریخ:1397/01/08 19:24:09


37   خانم شفیعی

 بسم الله الرحمن الرحیم

ندای دعوت نامه ای می آید از سوی قدم‌گاه شهدا؛ دعوت شده ایم برای میهمانی در سال جدید که غبار از دل هایمان پاک‌کنیم و برای روزهای پیش رویمان طلب استقامت‌کنیم ...
بی اغراق می‌گویم که لحظه به لحظه ی این‌سفر برایم بی تکرار خواهد ماند؛ حتما جایی که گناه نباشد خداوند لذت عبادتش را به ما می چشاند؛ برکت شهدا آنقدر زیاد بود که ما را از این لذت بی نصیب نگذاشتند...

سفرمان‌با زیارت قبور شهدای گمنام شروع شد و با طلب سفری پر‌رزق راهی قدم‌گاه شهدا شدیم...
اولین مقصدمان جایی بود که در ورودی آن نوشته بودند فاتح دل ها؛ فتح المبین...
خادم های فتح المبین و هرجای دیگری که رفتیم پابرهنه به استقبال زائرین ایستاده بودند، آنها خوب فهمیده بودند که خاک‌اینجا هیچ جای دیگری پیدا نمی شود...
انگار کفش با این خاک ها سازگاری ندارد...
احساس آن لحظه ها را نمیتوانی بنویسی ، تنها باید لمسش کنی تا ببینی وصف حال آنجا چگونه است، هرکس در سکوتی خلوت کرده و یا دلش را به صدای یک‌راوی داده تا خاطرات جنگ‌را برایش تداعی کند.
اینجا دل ها زودتر می‌شکند ...
اینجا می آیی تا گله‌از خودت را پیش شهدا ببری تا شاید این بار توبه ات حرّیت تو باشد ...
دعاهایی که دیگر رنگ‌دنیا ندارد...
استاد بازهم نگذاشتند فراموشمان شود جنگی را که خودمان در آن‌درگیریم ؛ عجیب می شد لمس کرد این تفاوت ها را ...
تفاوت قربانی ها را...
تفاوت های خودمان را با این مردان بزرگ...
اینجا همان جایی است که معاملات را بهم‌می ریزد،
اینجا جایی است که شرمندگی معنا پیدا می کند.
در بین همه منطقه ها طلائیه و علقمه برایم اما رنگ دیگری داشت.
اصلا مگر‌می شود در طلائیه رو به قبله نشست‌و زیارت عاشورا خواند و دلت نلرزد؛ سجده روی خاک هایی از جنس طلا و سلام‌به ارباب؛ مصافحه بعد از دعا ،جای تمام همسنگران هیات رهروان سیدالشهدا علیه السلام خالی بود.
در علقمه‌گرما از صدای گریه های همسنگران سوزناک تر‌نبود، راوی گفت شهدای غواصی‌هنوز در آب مانده اند اما افسوس که موج دنیا ما‌را غرق خودش کرده و شاید نمی دانیم ...
نمی دانم‌اما‌شاید بی دلیل نیست این مناطق را‌کربلا می گویند آخر هر جایی که آب بود، روضه عموی سقا پخش می شد و دل ها را بی قرار‌می‌کرد ...
بچه ها به چفیه هایشان پیکسل های شهید هادیشان را می بستن و هر منطقه ای که می رفتیم و محل شهادت یکیشان بود، چه لحظه های قشنگی داشتند و با ذوق تعریف می کردند.
در این سفر معنای خانواده پر رنگ تر از همیشه بود، اصلا کسی منتظر نمی ماند تا‌بگویند فلان کار را بکن، همه‌آمده بودند سبقت بگیرند.
در‌زمان هایی که در مسیر بودیم هرکسی مشغول بازی‌با بچه ای بود که مادرش خسته شده تا کمی استراحت کند.
بچه های کوچک‌در آغوش دوستان دست به دست می شدند تا کسی خسته نشود.
چفیه ها را خیس می کردند و روی کالاسکه ها می انداختند تا بچه ها گرما زده نشوند.
اما هیچکس‌ذره ای اعتراض یا حتی اخم هم نمی کرد، تصمیم گرفته بودند در سختی و آسایش همدیگر شریک باشند.
شب آخر که در پادگان شهید مسعودیان بودیم حال خوبی نداشتم و تا نیمه های شب تعدادی از دوستان کنارم بیدار ماندن تا حال من کمی بهتر شد، با وجود آنکه خیلی خسته بودند و صبح زود بیدار شدن اما اثری از ناراحتی در چهره شان پیدا نبود؛ خاطرات بیدار ماندن شهدا نیروی مضاعفی به بچه ها داده بود و از کم خوابی گله نمی‌کردند.
‌بین همه گفته می شد اردو یعنی کمی سختی کشیدن؛ اما از نظر من هیچ اردویی بدون این چنین خانواده ای مزه نمی دهد.
آخرین محل دعوتمان معراج الشهدا بود جایی که انگار زمانش رسیده بود تا این پا و آن پا کنیم،در پوشیدن کفش های بدون بندمان معطل کنیم؛
تا شاید عیدیمان را بگیریم...
ان شاءالله که در سفرهای بعد در کنار تمامی همسنگران این چنین لحظات خوبی را رقم بزنیم.
" یا حق "

 ساعت و تاریخ:1397/01/08 18:51:14


38   خانم کندی

 به نام خدا که والا ترین وصل را در شهادت رقم زد.

سلام بر شهیدان ؛ در وصف شهیدان

ما زبالاییم بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم
ما ازآن جا و از آنجا نیستیم ما ز بی جایم و بی جا می رویم
لاله اندر پی الا لله است همچو لا ما هم الا می رویم
قل تعالوا آیتیست از جذب حق ما به جذبه حق تعالی می رویم
کشتی نوحیم در طوفان روح لا جرم بی دست وبی پا می رویم
همچو موج از خود برآوردیم سر بازهم در خود تماشا می رویم
راه حق تنگ است چ.ن سم الخیاط ما مثال رشته یکتا می رویم
هین زهمراهان و منزل یاد کن پس بدانک هر دمی ما می رویم
خوانده ای انا الیه راجعون تا بدانی که کجا ها می رویم
اختر ما نیست در دور قمر لاجرم فوق ثریا می رویم
همت عالی است در سرهای ما از علی تا رب اعلا می رویم
رو ز خرمنگاه ما ای کور موش گرنه کوری بین که بینا می رویم
ای سخن خاموش کن با ما میا بین که ما از رشک بی ما می رویم
ای که هستی ما ره را مبند ما به کوه قاف و عنقا می رویم

{ مولوی دیوان شمس ؛غزلیات } 1673 الی 1675

خدا یا چنان کن سر انجام کار تو خشنو د باشی و ما رستگار «الهی آمین»

 ساعت و تاریخ:1397/01/08 16:15:28


39   خانم حبیبی

 بسم تعالی (شهدا شرمنده ایم...)
این اولین باری بود که توی یک سفر زیارتی اینطور تحت تاثیر قرار میگرفتم.
این دومین باری بود که به سفر راهیان نور میرفتم اما این کجا و آن کجا...
تو سفر قبلی ن اطلاعاتی از شهدا داشتم و ن جو اون کاروان طوری بود ک من رو جذب ب شندین درمورد شهدا بکنه متاسفانه..
اما این سفر کاملا متفاوت بود، توی این سفر بود ک واقعا ب این جمله ایمان پیدا کردم( شهدا شرمنده ایم)شرمنده از تک تک کارها ،رفتار هایی ک توی این سال ها انجام دادم، شرمنده از این ک اون عزیزان جونشون رو برای امسال من، برای رفتار امسال من از دست دادن.
اوایل سفر غبطه میخوردم ب حال خیلی ها ک به راحتی ارتباط برقرار میکردن با شهدا ،ک شهدا حضور اونهارو پذیرفته بودن اما من...
رسیدیم ب کنار رود اروند جایی ک حس کردم منم دیده شدم جایی ک تمام غم اونجا رو حس کردم، شرمندگیم بیشتر شد، اونجا بود ک ازشون خیلی چیز ها خواستم، خیلی چیز هارو با خودم عهد کردم ک انجام بدم و امید وارم کمک کنن ب عهد هام پایبند باشم. لطفا شماهم برام دعا کنید. جای تک تک دوستانم ک نبودند واقعا خالی بود امید وارم تو سفر های بعدی همه باهم باشیم.
توقع زیادیه برای خودم اما عاقبت همتون ب شهادت یا علی...

 ساعت و تاریخ:1397/01/08 16:02:47


40   آقای مسعودی شهوه

 حیف که فقط چند روز بود
ای کاش که همیشگی بود
ای کاش شهدا ما را به نوکری قبول کنند و خادمشان شویم
ای کاش توی راهی باشیم که شهدا برای ما ساختند
ای کاش ....
به نظرم میاد خوب زائری نبودم که زود ردم کردند ولی قول میدم که کاری کنم که هر سال دعوتم کنند
عجب حال و هوایی
عجب ...

 ساعت و تاریخ:1397/01/08 15:41:58


41   خانم کارونی

 به نام خدا
بار اول که سفر راهیان رفته بودم چیزی از شهدا نمیدونستم و نتونستم هیچ ارتباطی با اونها بگیرم ولی این بار شاید چون حداقل میدونستم زیارت چه انسانهای بزرگی می رفتم فرق می کرد کاش این عزیزان دست مارو هم بگیرن تمام مسیرها به این فکر می کردم که در مقابلشون هیچی نیستم و واقعا شرمنده بودم و از خدا خواستم به حرمت اونها من و ببخشه و راه نشونم بده دوست ندارم اینجوری که هستم از دنیا برم چون هیچ کاری نکردم...
 بودن در کنار همسنگری های عزیز همراه با دعاها، عزاداری، زیارت عاشورای دست جمعی آرامشی بود در کنار قدمگاه خوبان.

 ساعت و تاریخ:1397/01/08 15:11:44


42   خانم اسکندری

 بسم الله الرحمان الرحیم

شهید آوینی:
یاران ؛ پای در راه نهیم که این راه رفتنی است، نه گفتنی و نه با پای تن که با پای عشق.

با اینکه خیلی خیلی سخت هست ولی دوست دارم ذره ای از اتفاقات این اردوی یدفعه ای دعوت شده توسط شهدا رو توی این دلنوشته به تک تک اعضای خانواده عصرظهوری منتقل بکنم.

انگار همین دیروز بود که روی کانال اسامی اتوبوس ها بود و چمدونم رو بستم تا آماده بشم برای اردویی به نام راهیان نور‌.
به جرائت می تونم بگم هیچ چیز این اردو با دفعه قبلی که جنوب رفته بودم قابل مقایسه نبود. (با اینکه اکثر یادمان ها رو هم قبلا رفته بودم)
الحمدالله هم اتوبوسی و همسفر های خیلی خوب و مهربونی داشتیم و از هیچ کمکی برای خوش گذشتن هرچه بیشتر به ما دریغ نکردند و خلاصه همه جوره هوامون رو داشتند.
برنامه ها خیلی خوب و عالی بود ولی جای تک تک رفیق های خوبمون که جا مونده بودند خیلی خیلی خالی بود. مخصوصا اون زمانی که استاد توی فکه دلنوشته ای رو خوندند و گفتند برای تمام دوستانتون دعا کنید و هر چیزی خواستید برای اون ها هم بخواهید. (پیشنهاد می کنم همه اون دلنوشته رو بخونند.)
اگر از گرما، پشه ها و خستگی و ... بگذریم، به هیچ وجه از عطش و تشنگی که هر چند ثانیه بهت غالب می شد، نمی تونستی بگذری و اونجا بود که یه ذره معنی جمله "بچه ها تشنه جنگیدند و جون دادند" رو می فهمیدی.
با اینکه قبلا رفته بودم ولی انگار اولین باری بود که قدم توی یادمان فتح المبین می گذاشتم. خیلی بد بود وقت هایی که حال معنوی نداشتی و حال و هوای بعضی از بچه ها رو می دیدی و بهشون غبطه می خوردی ولی بعضی مکان ها ناخودآگاه دلت می گرفت. انگار اون مکان یه غم سنگینی داشت.
زیارت عاشورای طلائیه، تابوت شهدای گمنام معراج شهدا، شعر گروهی که خادم های فتح المبین موقع بدرقه ما خوندند از بهترین لحظه ها بودند که نمی دونم دوباره می تونیم این لحظه ها رو درک بکنیم یا نه؟؟
یکی از تفاوت های خوب اردوی ما، تلاش شبانه روزی اعضای خانواده عصرظهوری بود. بدون خستگی تا جایی که توانی داشتند به همدیگه کمک می کردند. شاید بچه ای گریه می کرد یا بی قراری می کرد ولی هیچ وقت ندیدم بچه ها غُر بزنند یا بگن ما خسته شدیم و تمام تلاششون رو می کردند تا اون مشکل رفع بشه. دیدن این صحنه ها خیلی لذت بخش بود.
کمک کردن های بی سروصدا، خادمی های بی هیاهو و حتی خیلی چیز های دیگه که فقط خدا ناظر بوده است و هیچ.
بعضی اوقات بعضی بچه ها یه کاری می کردند که ناخودآگاه بعضی از سیره های شهدا توی ذهنت تداعی می شد.
از خادم هایی که آخرین نفر و با خستگی تمام غذا می خوردند تا کسانی که تمام تلاششون رو می کردند تا مادرها بتونند راحت غذا بخورند.
دوست داشتم یه ساعتی داشتم و تک تک این لحظه ها رو نگه می داشتم تا بتونم بارها و بارها این صحنه ها رو ببینم.
در آخر از تمام مسئولین تدارکات و برنامه ریزی اردو تشکر می کنم که تمام تلاششون رو کردند تا اردو هرچه بهتر برگزار بشه و ان شاءالله برای اردوی بعدی "تمام خانواده عصرظهوری" راهی کربلای جنوب ایران باشیم.
عاقبت همگی ختم به شهادت. ان شاءالله

 ساعت و تاریخ:1397/01/08 14:41:32


43   خانم عاشقی

 سلام بر شهیدان. من دلنوشته نوشتن را خوب نمی دانم اما می خواهم از شب اول شروع کنم از پادگان شهید زین الدین که چند خانم از یک کاروان دیگر وارد اتاق ما شدند و بنا شد آنجا استراحت کنند. یکی از آنها گفت: پتو کم و یکی گفت گرم و دیگری گفت پشه داره و بعدی گفت سر و صدا و.. این وسط خانم بورقانی گفت: ما تو کاروانمون چندتا بچه کوچک داریم اما هیچکدام به اندازه شما غر نمی زنیم.
از فرق داشتن خواهران و برادران عصر ظهوریم که یکسال کنار عکس شهدا در س آموختن با دیگرانی که سالی یکبار سری به سرزمین نور می زنند. عصر ظهوری آموخته اند که در مکتب شهدا غر زدن ممنوع است.
فرق صدا شنیده شده هنگام صرف غذا از کاروان ما با دیگر کاروان ها این بود که: که هیچکس از شوری و شیرینی و تکراری بودن و کم و زیاد بودن حرف نمی زد. اما صدای از کاروان بغلی شنیده می شد که: ای وای چرا جوجه، دیشب مرغ دادند. چرا کم چرا ....
از اتوبوس و ایستادن های مکررش به خاطر استفاده از سرویس بهداشتی و نشنیدن صدای غر
از شلمچه و من که دنبال کالسکه حسین ساربانی بودم که حسین غفوری در آن خواب بود و فهیمه حبیبی آن را می آشورد و آفتابگیر منم توش بود.و این یعنی ما واقعا خانواده بودیم.
از آدم های که درس های یکسال در حسینیه کنار هم بودند را نه به آن خوبی که استادشان می خواست اما یاد گرفته بودند.
از اروند از من که کاروان دیگری را اشتباها فکر کردم بچه ها ما هستند و وقتی که رفتم کنارشان دیدم که خانم ها مسن ایستاده اند و همین کافی بود که بدانم عصر ظهوری نیستند چون وقتی کنار بچه ها رسیدم همه منتظر بودند تا کسی که خسته است بنشیند و اگر جا اضافه آمد آن ها بنشینند‌.
از علقمه هنگامی که سر ظهر در کنار رطوبت هوا به آنجا رسیدیم و آقا روای از گرما هوا عذر خواهی کرد اما هیچکس این عذر خواهی را جدی نگرفت چون همه می دانستند که شهدا خوب اینجا اشک ریختند ،اما غر نزدند.
توی حسینیه همان جا بود که دیدم که یکی از خانم ها غذا در گلوش پریده و از شدت سرفه اشک می ریزد و دوستان هم کاروانی اش به گفتن پاشو برو تووحیاط آب بخور اکتفا کردند اما یکی از دوستان ما که بچه کوچک هم داشت براش آب آورد چون خواهران و برادرانم در حسینیه رهروان سیدالشهدا علیه السلام یاد گرفته اند که باهم بودن و از خود گذشتن است که شهدا را برای خدا عزیز کرده است.
در اردوها قبلی کاروان دیگری کنار ما نبود پس من متوجه این فرق ها نمی شدم اما این دفعه خوب آن ها را دیدم
همه در کاروان ما مسول بودند و همه آماده کار و سر نرسیدن کار بهشان نگران می شدند.
آری ما فرق داشتیم: نه اینکه به قدر کافی خوب باشیم یا اصول شاگردی را یاد گرفته باشیم اما خوب یکسال از شهدا حرف زدن عصر ظهوری ها را با بقیه متفاوت کرده بود.
و چه قدر این فرق ها را دوست داشتم و حال خراب قبل از سفرم را تسکین می داد. صحبت ها استاد در فکه و زیارت عاشورا طلاییه و مداحی کوتاه شلمچه و صحبت ها روای علقه و حال و هوا نورانی انجا و قدمگاه شهدا و...همه و همه کنار هم چه قدر برایم بی اهمیت کرد متلک شنیدن از دوست و آشنا را که طی یکسال گذشته شنیده بودم. چه اهمیت داشت که همان موقع که ما آنجا بودیم هم پشت سر یا پشت تلفن به ما گفتن بیابان گرد و دیوانه و... وقتی کنار هم حال خیلی خوبی داشتیم. و از شهدا تشکر می کنم که من نالایق را دعوت کردن تا کنار دوستانم در این سفر حضور داشته باشم.
امیدوارم با ادامه دادن این مسیر در سال ۹۷ خیلی خیلی بهتر از این ها باشیم. و از همه دست دندرکاران تشکر و قدردانی می کنم و حلالیت می طلبم.
به قول استاد در تمامی سخنرانی هاش در این سفر: عاقبت همتون به شهادت.


 ساعت و تاریخ:1397/01/08 13:53:53


44   خانم براری

 وقتی اطلاع رسانی برای راهیان نور رفت روی کانال موسسه فکر کردم که بیام و بعدش به هر دری زدم نشد.
حالم خیلی بد بود از اینکه نمی تونستم بیام. کلاً امیدم رو از دست داده بودم و مطمئن شدم که نمی تونم بیام و از این بابت بی خیال راهیان نور شدم، چون می دونستم نمی تونم بیام. تا اینکه با تماس یکی از همسنگرام راهی شدم.
توی این مدتی که گذشت زندگی آشفته ای داشتم و نیاز داشتم به اومدم به سرزمین نور. همه چی انقدر سریع پیش رفت که فهمیدم واقعاً دعوت شهدا شامل حالم شده. یه دعوت، بدون کوچکترین زحمتی از سمت من...
تا قبل از اردو فکر می کردم حرفای استاد روی هیچ کدوم از بچه های موسسه تاثیری نداشته و هیچ کدوممون تغییری نکردیم اما وقتی رفتم اونجا و دیدم همه برای همدیگه کمک هستن دیدم خدا روشکر نتیجه داده. اون سیره شهدایی که استاد همیشه می گفتن تا حد زیادی جواب داده.
این اردو رو وقتی با اردوی مشهد دو سال پیش مقایسه می کنم و رفتارامون رو می ذارم کنار هم می بینم خدا روشکر تغییر کردیم.
گذشت رو جایی میشه فهمید که بچه ها از آسایش نسبی خودشون می گذشتن و خیلی دلی و واقعاً از ته دل به بقیه کمک می کردن. می دیدم که بچه ها توی راه و مسیرایی که می رفتیم کمک بقیه مادرها بودن و زحمتارو بین خودشون تقسیم می کردن. می دیدم شب که می شد و توی خوابگاها می رفتیم تخت ها دو طبقه داشت و بچه ها به سیره شهدا از خودشون می گذشتن و جاشون توی طبقات پایین رو می دادن به بقیه همسنگراشون که راحت تر باشن.
خلاصه حالت خوبی توی کاروان بود.
از جو صمیمانه بچه ها توی اتوبوس گرفته تا حال معنوی توی مناطق. این سفر برایِ منِ حقیر که سرشار از رزق معنوی بود و زندگی و دلم رو آروم کرد. از خداوند می خوام برای بقیه همسنگران عزیز هم همین بوده باشه.
وقتی پامو جاهایی می گذاشتم که مظلومه بچه هامون به شهادت رسیدن یادِ جمله استاد می افتادم که همیشه می گن "ما بی صاحب نیستیم" و اینجاست که از ته دل ادم دلش تنگ میشه برایِ امام زمانش.
ممنون از همسنگرامون که تدارک این سفر رو دیدن و باعث شدن سال خوبی رو شروع کنیم و ممنون از استاد عزیزم که با رهنموداشون باعث شدن که به موقع رفتارای خوب داشته باشیم و با آشنایی ما با شهدا باعث شدن ما این عزیزان رو سرلوحه زندگی خودمون قرار بدیم.
استاد عزیزم، شهادت رو اونجا بارها و بارها براتون آرزو کردم، به قول خودتون، عاقبت هممون به شهادت، ان شاءالله

 ساعت و تاریخ:1397/01/08 13:16:59


45   خانم میری

 « به نام خدایی که همین نزدیکی ست...»
زائر کرب و بلا گفت خداحافظ و رفت
دل من پشت سرش کاسه آبی شد و ریخت

علی الظاهر ثبت دلنوشته اردوی راهیان نور مخصوص افراد سعادتمندی است که زائر سرزمین های دلدادگی و شور شدند.
اما...زائران کربلای ایران، دعوت شده های شهدا، کجا دانند حال دلِ سوخته ما جاماندگان را...؟!!
اردو که نیامدیم، اگه غصه های دلمون هم نگیم که دق می کنیم.
روزی که اولین پیام اردوی راهیان نور به تاریخ 22 الی 26 اسفند96 در کانال اطلاع رسانی موسسه گذاشته شد، با حسرتی جانکاه افسوس می خوردم که به دلایل خاصی، شرایط شرکت در اردو را ندارم. پس از اتمام مهلت ثبت نام، یک شب درد دل وار با خواهرم صحبت می کردم که ایشون گفت: اگه میخوای برو ، من هستم. چشمام برقی از شوق زد، از جا پریدم و پرسیدم : واقعا..ً.؟!!
باید می فهمیدم آیا امکان اضافه شدن فرد جدیدی به گروه راهیان هست یا خیر؟ پس از پیگیری و دلشوره های فراوان، کمتر از دو روز قبل از حرکت، بهم خبر دادن که می تونم در اردو شرکت کنم. ساعت حوالی سه عصر روز یکشنبه 20 اسفند بود. خدا میدونه چقدر خوشحال شدم و اشک شوق ریختم. غروب مبلغ ودیعه را واریز کردم و با شادی وصف ناپذیری به مسئول مربوطه پیامک دادم. اما ... ساعت 11:10 همون شب ، پیام لغو اردو، مثل آواری بر سرم فرود آمد...!!
تمام شادی و خوشحالیم فقط حدود 8 ساعت بطول انجامید...!!
احساس می کردم شهدا منو دست انداختن !! بعد از کلی التماس، اولش گفتن: باشه، تو هم بیا،
اما وقتی که خواستم راهی بشم، گفتن: کجا بیایی؟ شوخی کردیم...!!
بعد هم که تاریخ جدید اردو اعلام شد، زمانی بود که متاسفانه به هیچ وجه امکان شرکت برای بنده مقدور نبود.
به شکل فجیعی دلم شکست، از عمق وجودم سوختم...خیلی بدتر از اونکه فکرش را بکنید.
همش به این فکر می کردم اون افردیکه در تاریخ اول نمی تونستن در اردو شرکت کنن، اما در تاریخ دوم میتونن، از این جابجایی چقدر خوشحال شدن و چه سعادت بزرگی نصیبشان شده.
اون عده ای که نه در مرتبه اول و نه در مرتبه دوم ، امکان شرکت نداشتند، به حالشون فرقی نکرد.
اما یه رو سیاهی مثل بنده که بار اول- اونم در وقت اضافه- امکان حضور پیدا کرد، ولی با تغییر زمان اردو، در گروه جاماندگان جای گرفت، به چه عذابی دچار شد؟! مدام فکر می کردم کدوم گناه
باعث این سلب توفیق شد؟ لیاقت حضور نداشتم، اما دلم قدم به قدم همراهتان بود. به تک تک همسنگران عصرظهوری غبطه می خوردم، حتی به بچه های کوچک حاضر در اردو...!!
عکسها، فایلهای صوتی و تصویری اردو آتیشم میزد...!!
با چشمانی اشکبار و دلی غمبار عکسها را می دیدم و صوتها را گوش می دادم
و سرزنش وار به خودم می گفتم: لایق دعوت شهدا نبودی.
حسرتی جانکاه و افسوسی بی پایان همه سهم یه جامونده از قافله راهیان نور شد...!!
"راهیان نور" اکسیری است که اخراجی ها را معراجی ها می کند.
و من... اون اخراجی ام که همچنان اخراج شده و پشت در مونده است
و لایق معراجی شدن نشده هنوز...!!

( دلنوشته خانم کارونی عزیز، آه از نهادم برآورد، اشکام را جاری کرد و حسرت و افسوس جاموندن از این قافله عشق را در وجودم دو چندان کرد. برای خودم متاسفم که معامله را بد جوری باختم...!!)



 ساعت و تاریخ:1397/01/08 12:24:17


46   خانم سپهرمنش

 به نام خالق هستی بخش مهربان

تا قبل از نوروز امسال وقتی از اطرافیان می شنیدم که عازم اردوی راهیان نور هستند و وقت برگشتن با حسرت تمام خاطرات سفر را مرور میکنند، یقینا میدانستم که اگر روزی زیارت قدمگاه و قبور متبرک شهدا قسمت من شد وقتی با خلوص نیت دلم را به دستان مهربانشان بسپارم، آرامشی به وسعت آسمان خواهم گرفت.
و همینطور هم شد ...

به اراده ی خداوند و لطف استاد بزرگوار و همت دوستان عصر ظهوری قدم به بهشتی گذاشتم که سراسر نور بود و زیبایی ...
هر کدام از سرزمینهای مقدس فتح المبین، فکه، طلائیه، هویزه ،اروند، شلمچه، علقمه، معراج شهدای اهواز ‌‌‌‌روایتی پر درد از مجاهدتهای برادران شهیدم داشت ...

در کنار پل خیبر که ایستادم، انگار آتش درون من بود که از جزیره مجنون شعله می کشید و دود آن در آسمان پاک طلائیه محو میشد ‌...

خاک مقدس فکه که جای جای آن محل قدوم مبارک فرزندان سید الشهدا(ع) بود، به پاهای سنگین و خسته ام جانی دوباره می بخشید ...

معراج الشهدا ...
تکه ای از بهشت ...
دیدن پیکرهای کوچک و پاک شهدای گمنامی که با قامت حضرت علی اکبر(ع) به جبهه ها رفته و با قامت حضرت علی اصغر(ع) برگشته بودند، درمان درد جانهای بی قرار عاشقان کربلا بود ‌‌‌‌‌...

جایی که می توانستی تمام غصه هایت را در دریای بیکران وجودشان غرق کنی و از نو متولد شوی ‌‌‌...
دوباره شروع کنی ...
دوباره بسازی و تلاش کنی برای بهتر شدن،
پاک شدن ...
کامل شدن ...
قراری بگذاری،
قولی بدهی ...
اما استوار بر سر قولت بمانی ...
تا اگر به شرط حیات دوباره زیارت این بهشت زمینی نصیبت شد شرمنده نگاه منتظر شهدا نباشی ...

خدای خوبم
دلهای پر دردمان را به دستان مهربان شهدای گمنامت سپردیم ...

به حق مقام بلند این فرشتگان زمینی، ما را از رهروان صادق ایشان قرار ده ...

آمین یا رب العالمین

 ساعت و تاریخ:1397/01/08 12:06:16


47   خانم کارونی

 بسم رب الشهدا و الصدیقین
فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی
می نویسم شلمچه، تو بخوان کربلای ایران
می نویسم آب، بخوان عطش
می نویسم شهید، بخوان اباعبدالله علیه السلام
می نویسم جراحت، بخوان عباس علیه السلام
می نویسم اشک، بخوان رباب سلام الله علیها
می نویسم درد، بخوان زینب سلام الله علیها
می نویسم لباس خاکی، بخوان مادر، فاطمه سلام الله علیها
می نویسم یتیمی، بخوان رقیه سلام الله علیها
اگر گوش شنوایی پیدا می شد، این خاک سخن خواهد گفت. از دردهایش، قول و قرارها، رفاقت ها، رشادت ها، شقاوت ها، اولیای گمنام، تشنگی، اسارت، مناجات و ... .
نمی دانم نسبت این خاک با کربلا چیست. نمی دانم سر میان شهدا با سالار شهدا چه بوده است ولی یقین دارم اگر این خاک مجال سخن می یافت و یا گوش شنوایی بود، کمی با او درد و دل می کرد و رازهای شنیدنی ای را فاش می کرد. هرچند این سکوت غم انگیزتر به نظر می رسد. این سکوت، خود روضه مکشوف است. روضه های کربلایی. روضه فرمانده ای که گردان رفته و دسته برگشته. روضه یتیمی یک لشکر. روضه فراق. روضه اسارت. روضه ارباً اربا. روضه عطش. روضه برادر. روضه پدر. روضه مادر. روضه ... . هرچه بخواهی هست.
همین رازهای نهفته به این خاک ها شرافت بخشیده. درست همانند شرافت انسان ها که آن ها را از هم متمایز می کند. به درون است که ارزش و بزرگی تجلی می یابد ارنه چه فرق است میان خاک باغچه ما با تربت پاک کربلا.
خاکی که با آب ممزوج گردد گِل می نامند ولی کسی می داند خاکی که با خون آمیخته باشد چه می گویند؟ اینجا خاک نگهبان خون و پیکر است. خاک حافظ اسراری است تا به عنوان شاهدی در محکمه الهی سرریز کند.
بار اولی که بر این خاک پا نهادم، زیاد با خاک های دیگر برایم فرقی نداشت. فقط فرصتی را غنیمت شمرده بودیم تا با تنی چند از رفقا چند روزی را در کنار هم خوش باشیم، اما این بار که پس از 5، 6 سال دعوت شده ام، دیگر چنین نبود. انگار بزرگتر شده ام و کمی شهدا مرا به دنیای پر رمز و رازشان راه داده اند. دیگر اینجا برایم یک خاک معمولی نبود. دیگر شهادت برایم یک اتفاق ساده نبود. دیگر گریستن بدون روضه مداح عجیب نبود. دیگر سعی می کردم بی حاجت در این مسیر سیر نکنم. دیگر گوسفند تنها نبود تا طعمه گرگ شوم. دیگر خانواده پیدا کرده بودم. خانواده ای بزرگ که هدفی بزرگتر را در سر می پروراند.
اینجا حقیقت گمنامی را در شهید گمنام پیدا کردم. شهیدی که عزیزترین سرمایه اش را انفاق کرد تا مملکتی لذت امنیت را اتفاق ساده زندگی خویش بپندارد و هیچ گاه نفهمد که این مهم را مدیون ایثار کیست. اینجا بعضی ها جان دادند تا بعضی ها جان بگیرند. اینجا بعضی ها سوختند تا بعضی ها بسازند. اینجا فاصله ها بیداد می کند. اینجا معامله هم می شود گاهی برد برد، گاهی برد باخت و گاهی باخت باخت.
این سفر را در گوشه ای از ذهنم ذخیره خواهم کرد و هرازگاهی صفحاتش را ورق خواهم زد و خواهم خندید و خواهم گریست.
آغوش گرم خواهرانم، زحمات بی منت برادرانم و لذت سفر با طفلان معصوم و بی آلایش را از یاد نخواهم برد.
در این سفر بیش از همه هق هق فرمانده، تشویش به جانم انداخت و خوف برآورده شدن آرزویش مرا به فکر یتیمی انداخت. از آن پس در انتهای صف مثل کشتی شکسته ها راه می رفتم و به غربت این خانواده پس از یتیمی اش می اندیشیدم. به راستی تکلیف مان چه خواهد شد؟ خانه و خانواده بی سرپرست که دیگر خانه و خانواده نیست، یتیم خانه است. گاهی اسم خودخواهی را بر خواسته اش می گذارم ولی بعد حق را به او می دهم و خود را خودخواه می یابم. چه می شود کرد، آخر تازه داریم مفهوم زندگی حقیقی را به قیمت سفیدی روزافزون موها و تحلیل رفتن جسمش کم کم یاد می گیریم. خداوند ما را قدردان زحمات ایشان قرار دهد.
در سفر شادی مان هم زیاد بود. زمانی که می خوردیم که تمام شود. زمانی که استاد نگران بود سرطان آرواره نگیریم. زمانی که آمار مطالعه کشور افزایش می دادیم و اتوبوس مان را اتوبوس فرهیخته ها می نامیدیم. زمانی که با توقف های ناگهانی اتوبوس مواجه می شدیم و پدران فرزند به دوش را می دیدیم که دنبال نقطه کور می گشتند. زمانی که سخن نغز و حکیمانه! تراوش می کردیم. زمانی که شیرین کاری های بچه ها را می دیدیم. زمانی که برای چیپس و پفک های مان نامی پر ویتامین مثل سیب و موز نهاده بودیم و بعضی حیرت می کردند که چگونه با وجود گرما و طول مسیر هنوز موزها سالم اند. زمانی که ذوق دیدن بسته های فرهنگی را داشتیم و مثل کودکان جستجو می کردیم که سربند و برچسب بقیه چه تفاوتی با مال ما دارد. زمانی که آب پرتقال پایین نرفته پرتقال می خوردیم. زمانی که از خادمین سفرهای غذا طلب ها عجیب و غریب می کردیم. زمانی که برای هم خاطره می گفتیم. زمانی که دنبال بچه ها می دویدیم تا دسته گل آب ندهند. زمانی که قرار می گذاشتیم که بعد از مرگمان چه شود و با پیشنهادهای رنگارنگی مواجه شدیم از زیارت عاشورا خواندن بر خاک یکدیگر گرفته تا وصیت اموال. ... این زمان ها زیاد پیش می آمد ولی مثل چشم بر هم زدنی گذشت.
جای همه عزیزانی که جاماندند خالی بود. یاد شما هم بودیم و آرزو کردیم در سفرهای بعدی جامانده نداشته باشیم.
امید که دست خالی از سفر برنگشته باشیم و عیدی مان را در حد کرامت دعوت کنندگان دریافت کنیم.
امید که دلی را نیازرده باشیم و دل آزردگی های مان را حلال کنیم.
امید که دل مان را بزرگ کنیم و همدیگر را در اعماق آن جای دهیم.
امید که خطای هم را بپوشانیم و دلخوری هایمان را بر ماسه های دل دریایی مان بنویسیم تا با اولین موج شسته شود.
امید که خوبی های یکدیگر را در لوح محفوظی حکاکی کنیم و هر روز عمقش را بیشتر کنیم.
امید که خانواده مان هر روز بزرگتر شود و دست های هم را گرمتر بفشاریم.
امید که خداوند خلوص نیت به ما ارزانی دارد، دست های ضعیف مان توانا کند و به کارمان برکت عطا کند و یاری مان کند که در مسیر رفع موانع ظهور مولا مؤثرتر قدم برداریم.
و در آخر دعای پایانی این روزها: «امید که عاقبت مان به شهادت باشد.»

 ساعت و تاریخ:1397/01/08 11:33:05


48   آقای فرمهيني فراهاني

 باسلام
از دل هزاران شهید عبور کردیم،در ایستگاههای بهشت،لختی درنگ کردیم و برایمان روایت کردند و گریستیم،به ما گفتتند که کربلا همچنان جاری است.
آری زمان ما را از قافله کربلا دور داشته است.
به شهر که نزدیک می شوی دلت تنگ میشود،برای خاک ،برای نخل،برای خاکریز و برای آسمان مردانی که سالها بود در ملکوت گم شده بودند.
پر از حیرتی،پر از حسرتی،چیزی را جا گذاشته ای ،شاید رد پایت را،گناهانت را،آرزوهای دور و درازت را،کودکی ات را و شاید دلت را.
این است زیارت اولیاء الله
و من میدانم این فرشتگان آسمانی چراغ راه ما هستن و آن زمان که تاریخ اردو تغییر کرد فهمیدم من رو سیاه را پذیرفتن.
در پایان تشکر میکنم از زحمت دوستان.

 ساعت و تاریخ:1397/01/08 10:09:21


49   آقای ساربانی

 بسم رب الشهدا و الصدیقین
اگر شهدا نبودند...
همه آنچه که داریم، در گذشته داشته ایم و در آینده خواهیم داشت، مدیون شهدای مظلومی است که بی چشم داشت در برابر دشمنی که یک تنه پرده های حیا، شرف،انسانیت و... دریده بود و هیچ مرزی را ملاحظه نمی کرد ایستادند و جان عزیزشان را تقدیم کردند.
بماند که از شهدا حرف زدن و از غربال شهدا ردشدن خیلی سخت است. اما فراموش نمی کنم که فرصت بی تکراری را در چشم برهم زدنی از دست دادم، فرصتی که می شد با سلاح گریه و... به استقبال فکر شهادت رفت و مجالی بر آن تأمل نمود.
از یادمان فتح المبین و یادمان شهید آوینی و فکه بگیر تا هویزه، طلائیه، اروند کنار، علقمه، شلمچه و معراج الشهدای اهواز، همه و همه ایستگاه هایی بود که می شد بی التماس به چشم ها، گریست. گریه بر مظلومیت بالای شهدای بنام و گمنام در این مکانها که ملائک نظاره گرشان هستند و تک تکشان سهمی مشترک از غربت عاشورایی و مظلومیت دارند.
گاهی اوقات نه تنها فکر کردن به شهدا و شهادت بلکه توسل به عاشورائیان نیز خیلی سخت جلوه می کند. هرچه پیش تر می روم بیشتر پی می برم به مظلومیت شهدا، نه از این جهت که مانند اربابشان امام حسین علیه السلام، لب تشنه پرپر شدند یا اینکه آسمان هم میزبان روح بلندشان بود و هم نظاره گر پیکر بی جانشان، بلکه از این جهت که آنقدر فاصله منِ روسیاه با آن آسمانیان زیاد است که روی توسل به آنان را نیز ندارم. باقی پیش کش ...
بماند که با گناه خالی شده دستانم و از حبط عمل ترسانم.
بماند که الگویی مثل شهدا جلویم هست و باز نمی توانم حفظ کنم خودم را از گناهان رنگارنگ و کماکان مصداق "ظلمتُ نفسی" هستم.
اعوذ بالله من نفسی، سبحانک انی کنت من الظالمین
خدا را شکر که توانستم " ترک گناه" را از شهدا بخواهم زیرا که "گناه یعنی؛ خداحافظ حسین علیه السلام". چه زیبا گفت شهید آوینی"داد از آن اختیار که انسان را بی حسین کند" کاش ...
راستی یادش بخیر
یاد زخم زبانها بخیر! همین گوشه کنارها فردی گفته بود "پولتان را خرج بیابان گردی می کنید!!!"
یاد اتوبوسی که ما رو به جایگاه شهدا می برد و مزین به تمثال شهدای مدافع حرم اهل بیت علیهم السلام بود بخیر.
یاد سرودهای حماسی برادر آهنگران در پادگان شهید زین الدین اندیمشک بخیر "ای لشکر صاحب زمان، آماده باش، آماده باش، بهرِ نبردی بی امان آماده باش، آماده باش..."
یاد شوخی ها گرم و صمیمانه برادران عصرظهوری ام در پادگان شهید باکری خرمشهر بخیر.
یاد هفت سین سرداران در اردوگاه شهید مسعودیان اهواز بخیر، یاد سرداران شهید، همدانی، خرازی، همت، کاظمی، صیاد، زین الدین و باکری.
یاد زیارت عاشورا در سه راهی شهادت در طلائیه بخیر.
یاد یادمان شهدای غواص کربلای ۴ که مظلومانه و بادست بسته شهید شدند بخیر.
یاد معراج الشهدای اهواز و ۴۴شهید گمنام تازه تفحص شده در آن بخیر
یاد صلوات های پی در پی، زیارت عاشوراها، دعای عهد ها و... بخیر
یاد نوای گرم "کربلا، کربلا ما داریم می آییم..." بخیر
یاد برادران و خواهران عصر ظهوری ام بخیر که که انصافا در این سفر معنوی راهیان سرزمین نور، مجموعه بودنشان را ثابت کردند و فهماندند که در روزگار دود و آهن گاهی می شود شهدایی فکر کرد و گاهی هم شهدایی زیست. دوست نداشتم برخی از دوستان و همسنگرانم از کاروان عصرظهور جا بمانند و از این جهت افسوس می خورم اما خوشحالم از اینکه در این سفر معنوی بغض چند روزه که نه، بغض چند ماهه ام ترکید و این گریه را خود شهدا به من هدیه دادند.
خوشحالم از توفیق زیارت قدمگاه و قتلگاه شهدا، هرچند بهره ام اندک بود...
خوشحالم از تجربیات زیاد در جوار شهدا و همراه با عصر ظهوری ها، از کار تشکیلاتی و نشست های صمیمانه با همسنگران تا خودسازی و...
خوشحالم از اینکه ما نیز سهمی از زخم ها داریم، زخم هایی که نه می شود تعریف شان کرد و نه می توان آنها را التیام بخشید. زخم هایی که داروی دردی برای آنها نیست جز هق هق گریه و...
سخن به درازا کشید...
مخلص کلام؛ در این سفر دریافتم که راه آسمان را نه در هیاهوی شهرها و زندگی صنعتی، نه در قیل و قال سخنوران، نه در شهرتِ کوچه پس کوچه ها بلکه در گمنامی های فکه، شلمچه و... باید جست.
در این سفر از شهدا آموختم که نه تنها "در حضیض ذلت(ظاهری) می توان عزیز بود" بلکه "تنها در حضیض ذلت است که می توان عزیز(عزت حقیقی و واقعی) بود"
زندگی تان شهدایی، عاقبت تان عاشورایی

 ساعت و تاریخ:1397/01/08 07:39:24


50   آقای نعیمی

 باسلام وصلوات برمحمدوآل محمد علیه السلام،امسال درایام نوروز توفیق داشتم،به دعوت شهدا،همراه همسنگران عصرظهوری،مهمانشان(شهدا)باشم البته،من دومین باری بودکه به این اردوی معنوی میرفتم.وهربار بیشترمتوجه میشوم،که فاصله ما با شهدا خیلی زیاد است.وباید سعی کنیم از ایشان الگوبگیریم، فقط میتوانم بگویم که شهدا شرمنده ایم.

 ساعت و تاریخ:1397/01/08 07:35:41


51   خانم میرزاخانی

 "به نام الله پاسدار خون شهیدان که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند"این جمله ای بود که من و خیلی از دانش آموزان دیگه در دوران ابتدایی و راهنمایی انشاء خود را با آن شروع می کردیم و تقریبا جمله کلیشه ای شده بود اما من تا قبل از این سفر هیچوقت معنا و مفهوم این جمله را تا این حد درک نکرده بودم .واقعیت این است که قبل از سفر وقتی با چند نفر صحبت کردم و گفتم قرار است به این سفر بروم همه از پیاده روی طولانی ،گرد و خاک،هوای گرم و...برایم گفتند و گفتند که پشیمان می شوی در ایام نوروز به این سفر میروی.خب من هم با ذهنیت خوبی قدم در این راه نگذاشتم اما بر خلاف آنچه شنیده بودم .حرکت روی پل های متحرک اروند رود،پیاده روی روی شن های روان فکه ،طلائیه و... حس خوبی به من می داد آرامشی که در هیاهوی شهر گم کرده بود آنجا موج می زد و کلا حس و حال دلنشینی را تجربه کردم .امیدوارم امسال هم توفیق پیدا کنم و دوباره همسفر راهیان نور شوم.در پایان از همه عزیزانی که در طول این سفر زحمت کشیدند تشکر و قدردانی می کنم .

 ساعت و تاریخ:1397/01/08 00:45:21


52   آقای میرزاخانی

 ضمن عرض سلام وخسته نباشید به مدیریت وکلیه خادم الشهدا‌که دراین سفرمعنوی ازکوچک ترین خدمتی دریغ نکردندکه این ام باعث مباهات وافتخاراین موسسه قرانی است که باعث منسجم ترشدن ووابستگی وافراعضاء گردیده است جای تقدیروتشکرداردامیداست صاحب این مجالس سفرهاهرچه زودترچشممان رابه جمال نورانیش منورگرداند
من بارهابه این مناطق سفرکاری داشتم تقریبامناطق برایم تکراری بود ولی اینبار
که بادوستان مشرف شدیم آن چنان محوتماشاونظاره گربودم که تمام آن دوران دفاع مقدس که بیادداشتم برایم تداعی گشت وخاطرات نوجوانی دوباره زنده شدوحس خیلی خوبی دست دادوافتخارمی کنیم به این شهداکه مثل ستاره گانی درآسمان کشورعزیزمان می درخشندوبرخودواجب مدانم دینی که انان گردن مادارند باجنگ نرم آن رابجای آوریم درآخرآرزو میکنم موسسه عصرظهورنه تنهادراراک بلکه یک حسینیه درکربلا ایران . بتواند برپا کنداللهم عجل لولیک فرج

 ساعت و تاریخ:1397/01/07 14:55:09